نيرواناي عزيز ما
نيرواناي عزيز ما
خاطرات زميني
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 16 خرداد 1395 و ساعت 16:02 توسط مامان فريبا |

نازنینم نیروانا مهدوی بیدخت

همچون نهالی ظریف و زیبا دستت را در دستانمان گذاشتی.

با خود عهد بستیم تلاش کنیم تا در تمامی ابعادِ رشد، پرورش یابی و وجود زیبایت هر روز نیرومندتر شود،

آنچنان که در برابر هر طوفانی پایدار باشی.

روزها به تو رسیدگی کردیم، خارها از پای تو برکندیم

و آفت ها از تو زدودیم زیرا که این باغبان،

رسمی جز آیین مهر نمی دانست.

حال درخت کوچکی شده ای و آماده جابجاشدن از این باغ به باغی دیگر.

اکنون باور داریم که بسیار توان مندتر به رشد خود ادامه خواهی داد.

برای وجود نازنینت شوری سرشار برای ساختن، ساخته شدن و خوب زیستن آرزو کرده، امیدواریم همیشه سلامت، سرزنده، مهربان و روشن بین باقی بمانی.

خداوند بزرگ یار و نگهدارت باشد.

 


ادامه مطلب...
موضوع : مهدكودك | بازدید : 2743 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 12 خرداد 1395 و ساعت 7:38 توسط مامان فريبا |

دخترک شش و نیم ساله ی چموش امروزم!

سه سال تمام را به آیین مهرِ مهرآیین، شادمانه و سرخوش سپری کردی. با شیوه آموزشی "رجیو امیلیا "

 کودکی که از حقش به هیچ عنوان نمی گذره, کوچکترین آزاری رو برنمی تابه و سراپا اعتماد بنفس و جستجوگری ست رو از گهواره ی سراپا مهرش برگرفته ایم, مگه جز این آرزومون بود که حالا چموش خطابت میکنم؟!

این آخرین هفته ای ست که با دوستان پیش از دبستانت در تب و تاب برگزاری جشن خداحافظی, ایام خوش مهدکودک رو سپری می کنین. دورانی که من هیچوقت سعادت داشتنش رو توی کودکیم نداشتم و مزه ی نابش رو نچشیده م. شاید برای همینه که مهدکودک تو برام اینقدر مهم بود که بخاطرش از شهرک محل کارم مهاجرت کردیم و برات داستانش رو پیش از این نوشته م. 

هر چی که بود امیدوارم توشه ای که در این سه سال از عمر عزیزت برگرفتی برای همه ی عمر منبع انرژی و الهام باشه.

---------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت 

در ادامه ی مطلب شرح  الگوی آموزشی رجیو امیلیا رو که از کانال تلگرام مهدتون برام رسیده رو برای تو و دوستای عزیزم که خواننده ی این پست هستند, میذارم.



ادامه مطلب...
موضوع : مهدكودك | بازدید : 2438 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 15 ارديبهشت 1395 و ساعت 7:36 توسط مامان فريبا |

اینک در جان پناه چهل سالگی ام ایستاده ام تا نفسی تازه کنم. به راه آمده می اندیشم و نگاهم به قله ای ست که پس ابرها رسیدنم را به انتظار نشسته است. 

کوهنورد نیستم ولی به کوه زدن را دوست دارم.

شاعر نیستم ولی در هوای شاعرانه, نفس کشیدن را دوست دارم.

نوازنده نیستم ولی نواختن احساس را دوست دارم. 

شمع نیستم ولی عاشقانه و خاموش, روشنایی بخشیدن را دوست دارم.

اصلا خود دوست داشتن را دوست دارم.

هزار راه نرفته را نظاره میکنم که هر یک به کجایم می رساند, هزار تصمیمی که به مقتضای انسان بودنم, درست یا نادرست گرفته ام که مرا در این نقطه از زمان و مکان نشانده است...

چهل سالگی ام را دوست دارم چرا که موسم برانگیخته شدنم به رسالت مادری سه فرزند است به امر بخوان به نام پروردگارت.

فرصت زیادی نیست, باید کوله ام را باز بیندوزم و محکم بربندم, 

هزار راه نرفته ی دیگر در پیش است و هزار کار نکرده.

رسالتی سنگین به شانه هایم با آیه هایی زلال در برابر چشمانم. فرزندانم را, آیات خداوندگارم را بر دل و دیده مینهم و با کوله بار دوست داشتنهایم به راه قله میزنم.

... خدا کند نفسم کم نیاورد.


موضوع : تولدانه | بازدید : 6951 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 23 فروردين 1395 و ساعت 8:14 توسط مامان فريبا |

یهو از بالای تخت پاتو سرازیر کردی سمت زمین که بیایی پایین و من نفهمیدم چطور جلوشو بگیرم که توی فنجون چای داغی که از دست اهورا اون گوشه ی پایین تخت گذاشته بودم نره. توی یه لحظه همه چی به هم ریخت و من از ترس اینکه پات تاول نزنه و سریع یه کاری بکنم و از طرفی هم بخاطر بارداری مزدا نمیتونستم بغلت کنم، داد و فیریادکنان کشوندمت سمت آشپزخونه که آب سرد بریزم رو پات، اهورام از داد و بیداد من با اضطراب و گریه دنبالمون می دوید و عصبانیتم رو بیشتر میکرد. با کلی داد و جیغ و هی هول دادن اهورا که از روی صندلی نندازدت پایین پروسه ی رفع خطر سوختگی پات رو تموم کردم ولی فکرکنم چنان دل تو و اهورا رو بجاش سوزوندم که مستحق این فکر تأمل برانگیز تو بودم...

وقتی طوفان به پایان رسید و دور هم نشستیم تا چای تازه م رو بنوشم با چشمایی که هنوز سرخ از اشک بود زدی زیر خنده، از اون خنده های دلبرانه و لابلاش گفتی میدونی داشتم به چی فکر میکردم؟

که زنگ بزنم 123،کودک آزاری بیاد ببردت!!!!

...



ادامه مطلب...
موضوع : دلمشغولي | بازدید : 5034 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 فروردين 1395 و ساعت 13:38 توسط مامان فريبا |

و اینک خورشید یازدهم و ده سالگی نهال عشقی که دیگر درختی ستبر است, رستا و ایستا در کشاکش طوفانها. هماره سبز باد و سربلند!

دخترکم امروز دهمین سالگرد پیوند من و باباحامده. امیدوارم روزی برسه که تو هم احساس و هیجان من رو در چنین شرایطی درک کنی. 


موضوع : | بازدید : 4895 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 7 فروردين 1395 و ساعت 9:33 توسط مامان فريبا |

نوروز بمانید که ایّام شمایید!

آغاز شمایید و سرانجام شمایید!

آن صبح نخستین بهاری که ز شادی

می آورد از چلچله پیغام، شمایید!

آن دشت طراوت زده آن جنگل هشیار

آن گنبد گردننده ی آرام شمایید!

خورشید گر از بام فلک عشق فشاند،

خورشید شما، عشق شما، بام شمایید!

نوروز کهنسال کجا غیر شما بود؟

اسطوره ی جمشید و جم و جام شمایید!

عشق از نفس گرم شما تازه کند جان

افسانه ی بهرام و گل اندام شمایید!

هم آینه ی مهر و هم آتشکده ی عشق،

هم صاعقه ی خشم ِ بهنگام شمایید!

امروز اگر می چمد ابلیس، غمی نیست

در فنّ کمین حوصله ی دام شمایید!

گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است،

در کوچه ی خاموش زمان، گام شمایید

ایّام ز دیدار شمایند مبارک

نوروز بمانید که ایّام شمایید!

 

 


موضوع : | بازدید : 7009 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 7 اسفند 1394 و ساعت 18:56 توسط مامان فريبا |

سخت نامنتظر بود عزیزدلم ولی بالاخره وقتش رسیده بود که پرده از رازی که با بابایی حدود چهار ماه و اندی حفظش کرده بودیم برداریم. 

وقتی متوجه شدیم ماهی کوچولوی شناور توی دلم یه وروجک دوست داشتنی عین اهوراست یه کادوی کم نظیر از طرفش برای تو و اهورا گرفتیم تا شب بازش کنی و روز 25 بهمن برات پر از عشق بشه. 

وقتی کادو و نامه ی مزدا و تصویر سونوگرافی رو دیدی عین آدم بزرگا زدی توی پیشونیت که  

"خاک تو سرم، یکی دیگه!؟" و بعد با ذوق به شکمم نگاه کردی و اومدی سمتم و بغلم کردی. 

برات گفتیم که اونی که توی راهه یه داداشه و اسمش "مزدا" ست و مزدا یعنی دانای بزرگ و همون خدایی ست که نیاکان ما به یکتایی میپرستیده ن.  گفتی کاش دختر بود و بعد وقتی گفتیم کاری از دست ما ساخته نبوده و این تنها خواست خداست خیلی راحت پذیرفتی، عین یه آدم بزرگ با بلوغ کامل عقلانی.

برات مینویسم که بدونی چرا این بار مثل دفعه ی پیش همون اولش بهت نگفتیم، دقیقاً به همین دلیل که فکر میکردیم تو هنوز چشم انتظار داشتن یه خواهری و اگه اوایل بارداریم بهت بگیم هی توی دلت قند آب میکنی که دختره و شنیدن خبری غیر از انتظارت، ممکنه دلخوری برات پیش بیاره. اینطور صلاح دیدیم و چقدر فکر خوبی بود. میگن آدم همیشه تجربه ی یه چیزی رو داشته باشه بهتر عمل میکنه. 

بقول نون خالی خور توی محله ی گل و بلبل عمو پورنگ که همه ش تکیه کلامش رو بکار میبری، شاید باورش برات سخت باشه، ولی یه اتفاقایی توی زندگی آدم میفته که انگار هیچ انتخابی از طرف آدم درش نقشی نداره. تمام و کمال سکان بدست اونیه که رخدادها رو یکی پس از دیگری میچینه تا خواست خودش رو مقدر کنه. 

بقول عزیزی که صد در صد به حرفش ایمان دارم حتماً دلیل بسیار محمکی برای حضور مزدا توی این دنیا وجود داشته که هست شده.

هر چی که هست تو از داشتن یه داداش دیگه خیلی خوشحالی و این برای من خیلی امیدبخش و افتخار آفرینه که یعنی اهورا رو دوست داری و به امیدِ داشتن یکی دیگه مث اون بقول خودت "تپل و بانمک" توی رؤیاهای شیرین کودکی خودت غرقی.

حالا دیگه کار خبررسانی ما راحت پیش میرفت و طولی نمیکشید که خبر اومدن مزدای عزیزمون توی کل خانواده بپیچه.

خدا همه تون رو محکم توی دستای امن خودش نگه داره عزیزای دل من!


موضوع : عاشقانه, خواهرانگی | بازدید : 8677 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 26 بهمن 1394 و ساعت 11:03 توسط مامان فريبا |

-مامان میدونی مادربزرگ به انگلیسی چی میشه؟ 

-آره, تو میدونی؟ 

-میشه mummy capital

[تعجب کردم, یعنی اون grand mother ی که ما یاد گرفته بوذیم منسوخ شده ؟!؟؟]

-جدی میگی ؟ چه جالب! زمان ما میگفتن grand mother

-خودم ساختمش, آخه مادر میشه mummy, بزرگ هم میشه capital

-تعجب

[خلاقیتت رو بنازم عزیزم. حظ کردم اینقدر بغل]


موضوع : | بازدید : 6894 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 8 بهمن 1394 و ساعت 10:52 توسط مامان فريبا |

اولین تبخال عمرت این هفته ای که گذشت و پر از تب بودی گوشه ی لبت نشست. یه هفته ی تمام خوابیدی و بیحال بودی. این هفته بیشتر از هر وقت دیگه ای تا بهت میرسیدم میشنیدم که "مامان خیلی دوستت دارم" و کلی پروازم میداد روی ابرا. 

امیدوارم همه ی ناخوشیای زندگیت گذرا باشه عزیزم و هر چه کمتر و کمتر.

خواستم از صورت قشنگت با تبخال عکس بگیرم اجازه ندادی و گفتی "اه, حتما میخوایی بذاری تو وگلابم."

دوست نداری چیزایی که به نظرت نازیباست رو ثبت کنم اما من ایمان دارم وقتی بزرگ شدی همه شون برات دلپذیر و خوشایند خواهد بود دلبرک جان.


موضوع : | بازدید : 8200 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 11 دی 1394 و ساعت 9:37 توسط مامان فريبا |

درسته که تولدت رو حسابی توی مهد جشن گرفتیم و خوش بودیم اما نمیشد که یک سالگی داداش اهورا  بدون هیچ جشنی برگزار بشه، میشد!؟ 

این بود که یه جشن تولد خواهر برادرانه هم خونه ی پدری و با حضور همه ی خاندان آقاجون (روحش شاد) برگزار کردیم. دوست داشتم جشنتون شب یلدا باشه ولی خب چون همه اون شب نمیتونستن حضور داشته باشن انداختیمش شب تولد پیامبر با این متن دعوت:

" برای فرزندان پاییزی مان در ابتدای چله ی سپید زمستان،جشنی به سبزی بهار و سرخی تابستان برپامیداریم، به فرخندگی میلاد مسیح و محمد (ص).

شما هم دعوتید که شادمانی مان را دوچندان سازید.

وعده ی ما، دوشنبه 7 دی ماه 94، از ساعت 6، خانه ی پدری"

با وجود محدود بودن فرصتام و بسته بودن دستم برای انجام خیلی از کارایی که سالهای پیش انجام میدادم بازم جشن خیلی خوبی از کار دراومد و حس میکنم به همه خوش گذشت. 

خدا رو شکر کارناوال تولدهای امسالت هم به خوبی و خوشی به سرمنزل مقصود رسید. الهی که هر لحظه در حال نو شدن باشی دخترک پراحساسم.



ادامه مطلب...
موضوع : تولدانه | بازدید : 9087 مرتبه
درباره وبلاگ
مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در يازدهمين روز از آذرماه هشتاد و هشت قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 3 نفر
بازديدهاي امروز : 932 نفر
بازديدهاي ديروز : 1032 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 5437 نفر
كل بازديدها : 2952519 نفر
Powered By NiniWeblog.com

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.