نيرواناي عزيز ما
نيرواناي عزيز ما
خاطرات زميني
نوشته شده در تاريخ جمعه 7 اسفند 1394 و ساعت 18:56 توسط مامان فريبا |

سخت نامنتظر بود عزیزدلم ولی بالاخره وقتش رسیده بود که پرده از رازی که با بابایی حدود چهار ماه و اندی حفظش کرده بودیم برداریم. 

وقتی متوجه شدیم ماهی کوچولوی شناور توی دلم یه وروجک دوست داشتنی عین اهوراست یه کادوی کم نظیر از طرفش برای تو و اهورا گرفتیم تا شب بازش کنی و روز 25 بهمن برات پر از عشق بشه. 

وقتی کادو و نامه ی مزدا و تصویر سونوگرافی رو دیدی عین آدم بزرگا زدی توی پیشونیت که  

"خاک تو سرم، یکی دیگه!؟" و بعد با ذوق به شکمم نگاه کردی و اومدی سمتم و بغلم کردی. 

برات گفتیم که اونی که توی راهه یه داداشه و اسمش "مزدا" ست و مزدا یعنی دانای بزرگ و همون خدایی ست که نیاکان ما به یکتایی میپرستیده ن.  گفتی کاش دختر بود و بعد وقتی گفتیم کاری از دست ما ساخته نبوده و این تنها خواست خداست خیلی راحت پذیرفتی، عین یه آدم بزرگ با بلوغ کامل عقلانی.

برات مینویسم که بدونی چرا این بار مثل دفعه ی پیش همون اولش بهت نگفتیم، دقیقاً به همین دلیل که فکر میکردیم تو هنوز چشم انتظار داشتن یه خواهری و اگه اوایل بارداریم بهت بگیم هی توی دلت قند آب میکنی که دختره و شنیدن خبری غیر از انتظارت، ممکنه دلخوری برات پیش بیاره. اینطور صلاح دیدیم و چقدر فکر خوبی بود. میگن آدم همیشه تجربه ی یه چیزی رو داشته باشه بهتر عمل میکنه. 

بقول نون خالی خور توی محله ی گل و بلبل عمو پورنگ که همه ش تکیه کلامش رو بکار میبری، شاید باورش برات سخت باشه، ولی یه اتفاقایی توی زندگی آدم میفته که انگار هیچ انتخابی از طرف آدم درش نقشی نداره. تمام و کمال سکان بدست اونیه که رخدادها رو یکی پس از دیگری میچینه تا خواست خودش رو مقدر کنه. 

بقول عزیزی که صد در صد به حرفش ایمان دارم حتماً دلیل بسیار محمکی برای حضور مزدا توی این دنیا وجود داشته که هست شده.

هر چی که هست تو از داشتن یه داداش دیگه خیلی خوشحالی و این برای من خیلی امیدبخش و افتخار آفرینه که یعنی اهورا رو دوست داری و به امیدِ داشتن یکی دیگه مث اون بقول خودت "تپل و بانمک" توی رؤیاهای شیرین کودکی خودت غرقی.

حالا دیگه کار خبررسانی ما راحت پیش میرفت و طولی نمیکشید که خبر اومدن مزدای عزیزمون توی کل خانواده بپیچه.

خدا همه تون رو محکم توی دستای امن خودش نگه داره عزیزای دل من!


موضوع : عاشقانه, خواهرانگی | بازدید : 8490 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 26 بهمن 1394 و ساعت 11:03 توسط مامان فريبا |

-مامان میدونی مادربزرگ به انگلیسی چی میشه؟ 

-آره, تو میدونی؟ 

-میشه mummy capital

[تعجب کردم, یعنی اون grand mother ی که ما یاد گرفته بوذیم منسوخ شده ؟!؟؟]

-جدی میگی ؟ چه جالب! زمان ما میگفتن grand mother

-خودم ساختمش, آخه مادر میشه mummy, بزرگ هم میشه capital

-تعجب

[خلاقیتت رو بنازم عزیزم. حظ کردم اینقدر بغل]


موضوع : | بازدید : 6717 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 8 بهمن 1394 و ساعت 10:52 توسط مامان فريبا |

اولین تبخال عمرت این هفته ای که گذشت و پر از تب بودی گوشه ی لبت نشست. یه هفته ی تمام خوابیدی و بیحال بودی. این هفته بیشتر از هر وقت دیگه ای تا بهت میرسیدم میشنیدم که "مامان خیلی دوستت دارم" و کلی پروازم میداد روی ابرا. 

امیدوارم همه ی ناخوشیای زندگیت گذرا باشه عزیزم و هر چه کمتر و کمتر.

خواستم از صورت قشنگت با تبخال عکس بگیرم اجازه ندادی و گفتی "اه, حتما میخوایی بذاری تو وگلابم."

دوست نداری چیزایی که به نظرت نازیباست رو ثبت کنم اما من ایمان دارم وقتی بزرگ شدی همه شون برات دلپذیر و خوشایند خواهد بود دلبرک جان.


موضوع : | بازدید : 8033 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 11 دی 1394 و ساعت 9:37 توسط مامان فريبا |

درسته که تولدت رو حسابی توی مهد جشن گرفتیم و خوش بودیم اما نمیشد که یک سالگی داداش اهورا  بدون هیچ جشنی برگزار بشه، میشد!؟ 

این بود که یه جشن تولد خواهر برادرانه هم خونه ی پدری و با حضور همه ی خاندان آقاجون (روحش شاد) برگزار کردیم. دوست داشتم جشنتون شب یلدا باشه ولی خب چون همه اون شب نمیتونستن حضور داشته باشن انداختیمش شب تولد پیامبر با این متن دعوت:

" برای فرزندان پاییزی مان در ابتدای چله ی سپید زمستان،جشنی به سبزی بهار و سرخی تابستان برپامیداریم، به فرخندگی میلاد مسیح و محمد (ص).

شما هم دعوتید که شادمانی مان را دوچندان سازید.

وعده ی ما، دوشنبه 7 دی ماه 94، از ساعت 6، خانه ی پدری"

با وجود محدود بودن فرصتام و بسته بودن دستم برای انجام خیلی از کارایی که سالهای پیش انجام میدادم بازم جشن خیلی خوبی از کار دراومد و حس میکنم به همه خوش گذشت. 

خدا رو شکر کارناوال تولدهای امسالت هم به خوبی و خوشی به سرمنزل مقصود رسید. الهی که هر لحظه در حال نو شدن باشی دخترک پراحساسم.



ادامه مطلب...
موضوع : تولدانه | بازدید : 8856 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 10 دی 1394 و ساعت 9:36 توسط مامان فريبا |

مثل همیشه تب  و تابم که برای تولدت چه کنم و چه نکنم آرومم نمیذاشت. امسال داداشی  هم به قضیه اضافه شده بود و دلم میخواست کاری کنم کارِستون. از طرفی قانون تولدای مهد هم تغییر کرده بود و بجای هر هفته پنجشنبه ها، شده بود آخر هر ماه که حالا هر تعداد که متولدین اون ماه بودن دسته جمعی. از سالهای پیش یادم بود که متولدین آذر کلاستون کیا بودن. اواخر آبان که با مامان آتمین صحبت کردم متوجه شدم آتمین 30 آبانه ولی دیر شده بود که آخر آبان تولد بگیریم و با هفته ی اول آذر هم موافقت نشد. این بود که قرار شد تا پایان آذر صبر کنیم. یه کم توی ذوقمون خورده بود و این قانون جدید مهد به نظر برای این تعبیه شده بود که کم کم برنامه ی تولد کمرنگ بشه. آخه تولد دسته جمعی اونم توسط مامان ها و نه مهد یه کم سخت بود. هماهنگی سلیقه ها و برنامه ها و ... . بهت گفتم نیروانا امسال توی مهد تولد نمیگیریم ولی تو اشکت دراومد و من دلم سوخت. کلی با تم شطرنجی ای که بهت پیشنهاد داده بودم رویاپردازی کرده بودی و دلت توش بود. بهت گفتم تولدت دیگه با آتمین نمیشه، با هلیاست، اشکالی نداره و تو با کمال میل پذیرفته بودی. آذرماه کلا مهدتون تق و لق بود. از طرفی شیوع آنفلوانزای خوکی و شپش و هشدارهای مکرر رسانه ها والدین رو ترسونده بود از سپردن بچه ها به مهد و از طرفی فوت ناگهانی بابای مربیتون و غیبت حدود سه هفته ای اون باعث شده بود امور کلاستون در حد کجدار و مریز بر پا بشه.

توی خانواده هم مراسم عزاداری پایان ماه صفر برپا بود و کلاً نمیتونستم روی برگزاری جشن تمرکز کنم. تعطیلات پایان ماه صفر که تموم شد دیدم آخرین هفته ی آذره و دیگه فرصتی نمیمونه واسه برگزاری مراسمی که تو دوست داشتی توی مهد داشته باشی. با عجله، شماره ی مامان هلیا رو از مهد گرفتم و تماس گرفتم و هماهنگ کردیم و اون طفلی هم که میدونست اهورایی هست و من با وجود اون کمتر فرصت انجام کاری دارم تقریبا کل زحمات رو از چاپ کارت دعوت و سفارش کیک و تهیه ی سور و ساط جشن بعهده گرفت. مامان آتمین هم در جریان گذاشتیم و اونم به ما پیوست. برای طرح یه تم مشترک که باب طبع سه تا وروجک باشه وقت نبود و هیچی بهتر از پرنسسای دیزنی که البته با یه پرنس همراه باشن نمیتونست کارگشا باشه. قرار گذاشتیم هر کدومتون هر شخصیتی که دوست داشتین لباسش رو بپوشین و روی کیک هم عروسک همون رو بزنیم. طرح کیک هم من از اینترنت گرفتم و پیشنهاد دادم. با یه هفته تعویقی که مهد توی کارمون بخاطر جشن یلدا و غیبت مربی تون انداخت کلی فرصت یافتیم و دم رو غنیمت دونستیم.

نازنینم، آخرین تولدت توی مهد با حضور دو تا دوستی که همیشه اسمشون توی خونه مون هست و تجربه ی یه کار نسبتاً تیمی ما مادرا خیلی پرخاطره شد. شماهام با اون لباسای فاخری که اصلاً فکرشم نمیکردیم با هم جور بشن و چیز خوبی از کار دربیاد خوش درخشیدین. ای کاش قدر این لحظات و این روزای عزیز رو بدونی و بدونیم. ای کاش همیشه فرصت رو برای ساختن خاطره غنیمت بدونیم.



ادامه مطلب...
موضوع : تولدانه | بازدید : 7169 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 دی 1394 و ساعت 7:19 توسط مامان فريبا |

وقتی با من میمونی تنهاییمو باد میبره ...



ادامه مطلب...
موضوع : عاشقانه | بازدید : 4081 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 25 آذر 1394 و ساعت 9:29 توسط مامان فريبا |

مامان! من تولد خودمونی دوست ندارم. دوست دارم همه بیان پیشم.

...

مامان! آهان فهمیدم، چون کیک رو خودمون درست کردیم تولدمم خودمونی شده.

...



ادامه مطلب...
موضوع : تولدانه | بازدید : 7985 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 آذر 1394 و ساعت 2:11 توسط مامان فريبا |

به تو گفتم "گنجشک کوچک من باش

تا در بهار تو

من درختی پرشکوفه گردم."

و برف آب شد، شکوفه رقصید، آفتاب در آمد

اشی مشیِ شش ساله ام !

تولدت مبارک

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

دوستای نازنینم، خاله های بهتر از گل نیروانام، ممنونم از همه ی پیامها و ابراز محبتهای گرماگرم و صمیمانه تون که مثل همیشه منو ذوب میکنه.

نمیدونم چه رازیه که درست روز تولد نیروانام گوشیم سکته میزنه. این دومین باره که این اتفاق میفته و دفعه ی قبل تولد چهار سالگیش بود. 

از اونروز در دست تعمیره وهنوز بازیافت نشده متأسفانه و همینه که نتونستم اون همه انرژی زیبا که سمتم فرستادین رو موبایلی دریافت کنم.

منو ببخشین که آخر ماه عزاداری هم سرمون خیلی شلوغ بود و نتونستم زودتر بهتون اطلاع بدم.

عاااااااشقتونم.


موضوع : تولدانه | بازدید : 645 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 9 آذر 1394 و ساعت 7:19 توسط مامان فريبا |

حسن ختام پروژه ی زیبای "کتاب" که اولین پروژه ی امسالتون توی مهرآیین بود برنامه ی "همایش نویسندگان کوچک" نام گرفت. ما پدر و مادرها دعوت شدیم تا هر یک با کمک فرزندمون یه کتاب تألیف کنیم و تو من رو برای همراهیت انتخاب کردی و به بابا مأموریت دادی مراقب اهورا باشه. بعد از دو هفته تیمارداری اهورا و چهار شب مداوم درست نخوابیدنهام بابت ویروس و دندون و ... زنگ تفریح بزرگی بود که کاملا استحقاقش رو داشتم. ممنونم دخترکم که بهم این فرصت رو دادی که توی اون فضای شاد و کاملا کودکانه به روح و روانم آرامش و انرژی دوباره بدم. بین میز و صندلیا که راه میرفتم حس میکردم گالیورم که توی سرزمین لی لی پوت ها قدم میذاره.

اولین باری نبود که با هم کتاب مینوشتیم. یه بار دیگه پارسال توی خونه ازم خواسته بودی این کار رو باهات انجام بدم و کتاب خوبی هم دراومد و حس میکنم چون اوایل تولد اهورام بوده نرسیده م اینجا برات ازش بنویسم. 

تو داستان پرداز خوبی هستی و حتی شاعر خوبی و من به این که این عطش نوشتن از من بهت به ارث رسیده به خودم میبالم.

خلاصه توی اون جمع صمیمی و پر حرارت مادر و کودک ,و البته یک پدر هم بودن, کلی انرژی گرفتم و بعد از دو ساعت و نیم تلاش بی وقفه با کمک ذهن خلاق تو و دستای کوچولوی هنرمندت یه کتاب تألیف کردیم که جلد داشته باشه, صفحه ی عنوان, شمارگان صفحه, متن, نقاشی, ...

عنوان: گربه کوچولو و عروسک گمشده

نویسنده و تصویرگر : نیروانا مهدوی

ویرایشگر : فریبا همتی

ناشر : مهرآیین

کتابت رو خیلی دوست داری و از اینکه هنوز توی مهد مونده واسه نمایشگاه حسابی شاکی هستی. چقدر از طرحی که برای جلد و صحافی کتاب بهت پیشنهاد دادم خوشت اومد و هی ازش تعریف میکنی و همه ش میگی مامان خوب شد تو باهام اومدی,  اگه بابا بود اینهمه شیکان پیکان نمیشد. ای جونم من که میدونم یاد بابایی هر لحظه همرات بود, اون خورشیدایی که حتما و حتما باید توی نقاشیای هر صفحه ت میبودن مگه اونی که فضای داخلی خونه رو به تصویر کشیده بود. آرزوم برات اینه که اگه خودتم هوای نوشتن و نویسندگی در سر داری تمام و کمال به آرزوت برسی چون جوهرش رو در تو میبینم.



ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 4573 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 1 آذر 1394 و ساعت 15:40 توسط مامان فريبا |

دوباره ماه تو و داداش اهورا و باز دلشوره های این دل عاشق کوچک من!


موضوع : | بازدید : 4168 مرتبه
درباره وبلاگ
مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در يازدهمين روز از آذرماه هشتاد و هشت قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 3 نفر
بازديدهاي امروز : 1938 نفر
بازديدهاي ديروز : 687 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 1938 نفر
كل بازديدها : 2851981 نفر
Powered By NiniWeblog.com

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.