نيرواناي عزيز ما
X
نيرواناي عزيز ما
خاطرات زميني
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 دی 1394 و ساعت 7:19 توسط مامان فريبا |

وقتی با من میمونی تنهاییمو باد میبره ...



ادامه مطلب...
موضوع : عاشقانه | بازدید : 3873 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 25 آذر 1394 و ساعت 9:29 توسط مامان فريبا |

مامان! من تولد خودمونی دوست ندارم. دوست دارم همه بیان پیشم.

...

مامان! آهان فهمیدم، چون کیک رو خودمون درست کردیم تولدمم خودمونی شده.

...



ادامه مطلب...
موضوع : تولدانه | بازدید : 7597 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 آذر 1394 و ساعت 2:11 توسط مامان فريبا |

به تو گفتم "گنجشک کوچک من باش

تا در بهار تو

من درختی پرشکوفه گردم."

و برف آب شد، شکوفه رقصید، آفتاب در آمد

اشی مشیِ شش ساله ام !

تولدت مبارک

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

دوستای نازنینم، خاله های بهتر از گل نیروانام، ممنونم از همه ی پیامها و ابراز محبتهای گرماگرم و صمیمانه تون که مثل همیشه منو ذوب میکنه.

نمیدونم چه رازیه که درست روز تولد نیروانام گوشیم سکته میزنه. این دومین باره که این اتفاق میفته و دفعه ی قبل تولد چهار سالگیش بود. 

از اونروز در دست تعمیره وهنوز بازیافت نشده متأسفانه و همینه که نتونستم اون همه انرژی زیبا که سمتم فرستادین رو موبایلی دریافت کنم.

منو ببخشین که آخر ماه عزاداری هم سرمون خیلی شلوغ بود و نتونستم زودتر بهتون اطلاع بدم.

عاااااااشقتونم.


موضوع : تولدانه | بازدید : 591 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 9 آذر 1394 و ساعت 7:19 توسط مامان فريبا |

حسن ختام پروژه ی زیبای "کتاب" که اولین پروژه ی امسالتون توی مهرآیین بود برنامه ی "همایش نویسندگان کوچک" نام گرفت. ما پدر و مادرها دعوت شدیم تا هر یک با کمک فرزندمون یه کتاب تألیف کنیم و تو من رو برای همراهیت انتخاب کردی و به بابا مأموریت دادی مراقب اهورا باشه. بعد از دو هفته تیمارداری اهورا و چهار شب مداوم درست نخوابیدنهام بابت ویروس و دندون و ... زنگ تفریح بزرگی بود که کاملا استحقاقش رو داشتم. ممنونم دخترکم که بهم این فرصت رو دادی که توی اون فضای شاد و کاملا کودکانه به روح و روانم آرامش و انرژی دوباره بدم. بین میز و صندلیا که راه میرفتم حس میکردم گالیورم که توی سرزمین لی لی پوت ها قدم میذاره.

اولین باری نبود که با هم کتاب مینوشتیم. یه بار دیگه پارسال توی خونه ازم خواسته بودی این کار رو باهات انجام بدم و کتاب خوبی هم دراومد و حس میکنم چون اوایل تولد اهورام بوده نرسیده م اینجا برات ازش بنویسم. 

تو داستان پرداز خوبی هستی و حتی شاعر خوبی و من به این که این عطش نوشتن از من بهت به ارث رسیده به خودم میبالم.

خلاصه توی اون جمع صمیمی و پر حرارت مادر و کودک ,و البته یک پدر هم بودن, کلی انرژی گرفتم و بعد از دو ساعت و نیم تلاش بی وقفه با کمک ذهن خلاق تو و دستای کوچولوی هنرمندت یه کتاب تألیف کردیم که جلد داشته باشه, صفحه ی عنوان, شمارگان صفحه, متن, نقاشی, ...

عنوان: گربه کوچولو و عروسک گمشده

نویسنده و تصویرگر : نیروانا مهدوی

ویرایشگر : فریبا همتی

ناشر : مهرآیین

کتابت رو خیلی دوست داری و از اینکه هنوز توی مهد مونده واسه نمایشگاه حسابی شاکی هستی. چقدر از طرحی که برای جلد و صحافی کتاب بهت پیشنهاد دادم خوشت اومد و هی ازش تعریف میکنی و همه ش میگی مامان خوب شد تو باهام اومدی,  اگه بابا بود اینهمه شیکان پیکان نمیشد. ای جونم من که میدونم یاد بابایی هر لحظه همرات بود, اون خورشیدایی که حتما و حتما باید توی نقاشیای هر صفحه ت میبودن مگه اونی که فضای داخلی خونه رو به تصویر کشیده بود. آرزوم برات اینه که اگه خودتم هوای نوشتن و نویسندگی در سر داری تمام و کمال به آرزوت برسی چون جوهرش رو در تو میبینم.



ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 4308 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 1 آذر 1394 و ساعت 15:40 توسط مامان فريبا |

دوباره ماه تو و داداش اهورا و باز دلشوره های این دل عاشق کوچک من!


موضوع : | بازدید : 4021 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 آبان 1394 و ساعت 2:08 توسط مامان فريبا |

مامان امروز کیارشا دستمو بوس کرد. برای اولین بار عاشق شدم.


موضوع : | بازدید : 6292 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 27 مهر 1394 و ساعت 8:26 توسط مامان فريبا |

یادش بخیر کلاس دوم بودیم فکر کنم یه درس کتاب فارسی مون عنوانش "دندان شیری هما" بود.

توی بحبوحه ی دندون درآوردن و تند تند جوونه زدنای مروارید نشان داداش اهورا, اولین دندون شیری تو افتاد.

وقتی جمعه ی هفته ی پیش گفتی دندونم لق شده دلم ریخت, خدایا چقدر بزرگ شده, و طول هفته اینقدر بهش ور رفتی که به جمعه نرسیده خودت از جا در آوردیش. اولین دندون شیری تو روز ۲۳ مهر ۹۴ افتاد.


به نظرم اشتیاقت توی هدیه گرفتن از فرشته ی دندون بود که واداشتت خودت دست بکار بشی و از جا دربیاریش, بیچاره فرشته ی دندونم که خیلی گرفتار بود نتونسته بود سر موقع کادوش رو برات بفرسته. این بود که برات نامه نوشت.

 

واسه همین بود که دندون شیری تو هم پیدا نمیشد که بذاریش زیر بالش.

بالاخره با همت هر چه تمام تر فرشته ی مهربون هدیه ی تو دیروز آماده و تقدیمت شد.

وقتی از خواب بیدارت کردم که پاشو نیروانا, ببین فرشته ی دندون برات هدیه فرستاده چشات رو یهو باز کردی. چشمت به بستهافتاد و جلوت که گذاشتمش نشستی, همینطور داشتم توضیح میدادم که دبشب که تو خوابت برد من دندونت رو پیدا کردم و گذاشتم زیر بالش و الان میبینم که فرشته برات هدیه فرستاده. همینطور خوابالو گفتی پس هلیا راست میگفت فرشته دندون برات کادو میفرسته. توی وقت کمی که تا اومدن بابا به دنبالت برای رفتن به مهد داشتیم بسته ی هدیه ت رو باز کردی. بهمراه نامه ی دیگه ی فرشته ی دندون.

 و از همه بیشتر از این جعبه ی موزیکال خوشت اومد که البته تو کاربری مختص خودت رو برگزیدی براش, چمدون باربی ها.


 دیشب مدام مشغول بازی باهاش بودی. برای اولین بار هم از مسواک باتری دارت استفاده کردی و گفتی مامان مسواک برقی چه حالی میده. 

خدا کنه مسواک زدنت ادامه دار باشه گلم. خدا کنه قدر این مرواریدهای گرانبها رو بدونی قبل از اینکه خدای نکرده درد و پوسیدگی ارزششون رو بهت ثابت کنه.


موضوع : | بازدید : 8862 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 16 مهر 1394 و ساعت 7:25 توسط مامان فريبا |

کودک نازنین من دلم دوباره نفس کشیدن را در هوای آغوش تو میخواهد, آغوشت را از من دریغ مدار که اگرچه این روزها تنم گهواره ی حضور نوپای دیگری از جنس تمام عشق توست, دلم هنوز از خواستن و عشق تو سرشار است, گیرم که آنقدرها بلد نباشد مثل آن روزهای یکدانگی تو, به زبان بیاوردش.

عمر من, همه ی سرمایه ی زندگی من, به من جانی دوباره بده تا در این راه نفس گیر پرورش جسم و جانت از پا نیفتم.

 


موضوع : | بازدید : 6354 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 11 مهر 1394 و ساعت 17:07 توسط مامان فريبا |

هفتاد ماه تمام رو با لمس وجود نازنینت سپری کردیم.

بادا که هفتاد سال تمام نیز از حس حضور شیرینت سرشار باشیم, باشیم یا نباشیم.


موضوع : | بازدید : 3171 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 3 مهر 1394 و ساعت 7:59 توسط مامان فريبا |

کاش دوباره بهت نزدیک بشم نازنینم, به دخترک زیباروی قصه های این خونه. هر چی اینجا ازت کمتر مینویسم توی دنیای واقعی روزمره مون انگار گمت کرده م.

این روزا من مامان بدجنس و ژولی پولی ای هستم که دلت نمیخواد داشته باشیش. نمیخواهی با من باشبی و هر لبخند و کلام محبت آمیز دیگران رو به جان میپذیری و از من دورتر میشی. با خودم میگم این همه آیا از توجه و رسیدگی من به اهورای کوچولو و بیش از همه حساسیتم توی ساکت بودن تو برای اوقات خوابش سرچشمه میگیره!؟ و جوابم بله ست, جواب نهان تو بله ست و دیروز عیان هم کردی که کاش اصلا داداش و خواهری نداشتم و تنها بودم.  بریم اهورا رو بدیم کسی که بچه نداره! من مادر عادلی نیستم آیا!؟ 

شبا که رفتارای روزم رو با خودم مرور میکنم ازت شرمنده میشم و حتی لحظه لحظه های روزا. گاهی دلم میخواد هر چی کتاب تربیتی خوندم دور بریزم و از همه ی گروه ها و شبکه های اجتماعی مادرانه خودم روحذف کنم و ادای مادرای آگاه و پردغدغه برای بهترین تربیت فرزند رو درنیارم. از خودم بدم میاد که هنوز توی کنترل خودم کمترین مهارتی ندارم. چه ضعیف چزونی شده م من, زورگو و بی انصاف. چیزی که هرگز در خودم ندیده بودم, در رابطه با هیچ انسانی و حالا گاهی رفتارایی در رابطه با تو ازم سر میزنه که دلم میخواد سر به بیابون بذارم. اونوقت میشینم پیشت و ازت عذر میخوام و تو هم گاهی میپذیری, گاهی اشک توی چشات حلقه میزنه و گاهی میخواهی ازم باج بگیری.

اینجا در محضر معصومت اعتراف میکنم که خیلی کم آورده م عزیزکم, من اینقدر بد نبوده م هیچوقت و نمیدونم چرا اوضاع داره اینطوری پیش میره. اینا رو با اشک برات مینویسم. من از مادر بودن خودم واقعا خجالت میکشم. من که بخاطر بیشتر با تو بودن و بیشتر هوای تو رو داشتن , بخاطر تنها نبودن تو و فراهم کردن امکان تجربه ی خواهری برای تو اهورای نازنین رو از خدا هدیه گرفتم حالا با تمام وجود میبینم که چندی ست همه چی صد و هشتاد درجه متفاوت پیش میره. و این همه از ضعف منه و از کوچیک بودن ظرف وجودم.

این اول مهری تمام قد در محضرت خم میشم و ازت عذر میخوام, از خدا میخوام که توانم رو و ظرفیتم رو هر چه بیشتر کنه تا باز به روزای پرافتخار مادری پیشین برگردم. روزایی که سرم در مقابل خدای خودم, خودم, تو و دیگران بلند بود در کلاس اول مادری.


موضوع : | بازدید : 9540 مرتبه
درباره وبلاگ
مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در يازدهمين روز از آذرماه هشتاد و هشت قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 8 نفر
بازديدهاي امروز : 2052 نفر
بازديدهاي ديروز : 3217 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 2052 نفر
كل بازديدها : 2682839 نفر
Powered By NiniWeblog.com

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.