نيرواناي عزيز ما
نيرواناي عزيز ما
خاطرات زميني
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 ارديبهشت 1390 و ساعت 10:15 توسط مامان فريبا |

...

بوكوييت: بيسكويت

هُني: هندونه

مِیخواش ( تلفظ به لهجه ی برادران افغان ): میخوام 

غذاب: غذا

خوابید: خوابید - افتاد - هر چیزی که از حالت معمول خودش به حالت افقی دربیاد

کامی: کامیار

شوبال: فوتبال


موضوع : فرهنگ لغات و اصطلاحات نيروانايي | بازدید : 2102 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 4 ارديبهشت 1390 و ساعت 8:01 توسط مامان فريبا |

اينقدر تو راه رفتن مهارت و جرأت پيدا كردي كه ديروز توي حموم توي وان كوچولوت دوام نياوردي و هي گفتي "پاني، پاني" كه يعني "پايين" و منم با هزار ترس و نگراني آوردمت بيرون. تو حموم برا خودت جولوني ميدادي كه بيا و ببين. منم ذره ذره گوشتاي تنم آب ميشد. عين خيالت نبود كه چه خطرايي تهديدت ميكنه. هي از اينور به اونور. منم هي التماس كه "ماماني بسه. تو رو خدا برو تو وان بشين. ليز ميخوري ميافتي" ننشستي و دو بار زمين خوردي؛ با اينكه اونهمه حواسم بهت بود. دفعه دوم خيلي دردناكتر بود. هي گريه كردي تا اينكه نصفه نيمه اومديم بيرون. البته تو رو كه فكر كنم خوب شستمت. ديروز كه بخير گذشت اما نميدونم از اين به بعد ديگه چه جوري بايد ببرمت حموم.

پروسه ي حموم بردن تو از همون اوائل پروسه اي بود كه خيلي وقت و انرژي از من و بابايي ميگرفت و در طي اين ماهها دچار دگرگونيهاي آشكاري شده. اولش من و بابايي تو اتاق حمومت ميكرديم. اون ميگرفتت توي وان آب و من ميشستمت. هنوز كه نميتونستي گردن بگيري. مكافاتي بود. هميشه هم وسطش گير ميدادي به شيرخوردن و بين شستن سر و بدنت فاصله مي افتاد. اولين حمومت رو من و بابايي به تنهايي انجام داديم، بعد از دو هفته از تولدت. خيلي خجالت آوره اما ميترسيديم بشوريمت. دور و بري هام از ما ترسوتر، يكي پيدا نميشد ريسك كنه و ما رو وادار كنه به شستنت تا اينكه دوتايي اين تصميم كبري رو گرفتيم و با هزار ترس و دلهره كه يواشكي تو دلامون بود و علني از مامان بزرگي به نمايش گذاشته شده بود شروع كرديم به شستنت. قيافه ي اون لحظه كه توي آب گذاشتيمت هيچوقت يادم نميره، پر از علامت سؤال بود و البته معلوم بود كه چقدر نگراني. من و بابايي هم خيلي ناشيگري از خودمون درآورديم و آخرش يهو آب ريختيم رو سرت. الهي بگردم چقدر گريه كردي و من چقدر وجدانم درد گرفت... از تولدت كه آذر بود تا نزديكياي عيد تو اتاق حمومت ميكرديم. بعد از اتمام استحمام موش كوچولو صحنه ي اتاق ديدني بود. يه چندتا عكس از اون صحنه ها براي آينده ت كنار گذاشتيم. كم كم از اتاق به حموم نقل مكان كرديم و وقتي هم  كه تونستي بشيني نگه داشتنت توي آب برا بابايي كار آسونتري شده بود. بخصوص كه ليزگير هم كف وانت گذاشته بوديم و بابايي فقط پشتت رو ميگرفت ولي پروسه ي شستنت هنوز يه كم سخت بود چون هوا سرد بود و ميبايست خيلي حواسمون باشه كه توي اين جابجايي از حمام به اتاق و خشك كردن و لباس پوشيدنت يخ نكني بچايي. وسط اتاق چادر ميزديم و همه ي وسايلت رو ميذاشتيم اون زير. خيلي صحنه هاي خنده داري بود. كم كم كه مهارتت تو نشستن زيادتر شد يه مدت بود كه با خيال راحت تنهايي ميذاشتمت توي وانت حسابي آب بازي ميكردي و منم با خيال راحت كارامو انجام ميدادم كه البته تنهات نميذاشتم. بعدش هم مياوردمت بيرون و ميپوشيدمت. ديگه خيال بابايي هم راحت شده بود و لازم نبود وقت اونم گرفته بشه. تو هم كه عاشق آب بازي يكي دو ساعتي اون تو كيف ميكردي. بماند كه هميشه موقع شستن سرت گريه و زاري راه مينداختي و اين اواخر من با هزار ترفند و تدبير از نشون دادن ني ني توي آينه ي دوش و آب ريختن روي سر شامپوخرسي و چه و چه سعي ميكردم كمتر اذيت بشي و خوب هم بود. خوشحال بودم كه اون دوران سخت سپري شده و حموم كردنت ديگه به يه تفريح تبديل شده تا يه كار طولاني مدت طاقت فرسا. هر دفعه هم اسباب بازياتو عوض ميكردم كه تنوع داشته باشه تفريحت.

حباب بازي تو حموم رو خيلي دوست داشتي ماهي كوچولو. يا اينكه هي ليفت رو كه شكل گاوه ببري زير آب بياري بيرون شالاپ شولوپ و يواشكي دور ازچشم من يهو ببري تو دهنت. كتاب حمومت رو ورق بزني. يا هي با دستات دو طرف وان رو بگيري و با جلو عقب بردن بدنت موج درست كني توي آب. آب بازي واقعاً برات لذتبخشه. اينقدر كه هميشه بهونه ش رو ميگيري و ما مجبوريم هميشه با احتياط از مقابل در حموم رد بشيم كه تو ناقلا بازم ميفهمي و ميگي " آب بازي نـــــــــــــه" كه يعني من فهميدم ولي درسم رو بلدم.

ديروز ولي دلت دنبال كشف جديدي از فضاي حموم بود. و ما حالا بايد يه راه جديدي پيدا كنيم كه باز هم از حمومت لذت ببري و هم ما خيالمون راحت باشه كه شازده كوچولو جاش امنه و بازم حموم يه تفريح ميمونه. كسي ميتونه كمكمون كنه، آره؟


موضوع : | بازدید : 3567 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 3 ارديبهشت 1390 و ساعت 8:39 توسط مامان فريبا |

اسمت چيه؟

 

نانا

 

خيلي وقت پيشا حدود نه ده ماهگي ياد گرفته بودي اسمت رو بگي ولي حالا در جواب سؤالمون كه اسمت رو ميپرسيم اين جواب ناز رو ميدي. خدا حفظت كنه ناناي من!


موضوع : | بازدید : 2257 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 3 ارديبهشت 1390 و ساعت 8:32 توسط مامان فريبا |

اولين باري بود كه برديمت پارك، اونم خيلي بي مقدمه. از بس كه زار زدي و وسط كار مهمي كه در حال انجامش بوديم هي گفتي "تاتا"، به توصيه ي يه دوست راهي پارك بازي كودكان شديم. الهي فدات بشم تا حالا اينهمه فرشته يه جا نديده بودي نه؟ حتماً ‌با خودت گفتي اِاااه نكنه برگشتم آسمون؟ چنان بهت زده بودي و يكي يكي بچه ها رو با دقت نگاه ميكردي كه نگو. عشقت كه پله نورديه، پس شروع كردي از پله هاي سرسره بالارفتن. چه ذوقي ميكردي نازنين! چقدر شادكردن دل كوچيك تو راحته و چقدر ما اين شاديا رو ازت دريغ ميكنيم. از وسايل بازي كه خسته شدي دوباره گفتي :"تاتا" و ما رو از اونجا دور كردي . رفتي رفتي گير دادي به توپ واليبالي كه سه تا دخترخانوم مشغول بازي باهاش بودن. بابايي هم كه مثل من فقط منتظره ببينه تو چي طلب ميكني؛ بدو دويد بره از لوازم ورزشي اون نزديكيا برات توپ بخره. تا اون بياد كلي با توپ اون خانوما بازي كردي. هي بغلش كردي بردي دادي به اين طرفي دوباره ازش گرفتي رفتي به تيم مقابل حواله ش كردي؛ تا باز خسته شدي و مراسم خداتظ خداتظ راه انداختي. بابايي كه با توپ آبي زرد* برگشت دوباره با ذوق توپ بازي كردي و بعد هم مثل يه بچه ي گل خودت پيشنهاد رفتن دادي. ديگه واينستادي اون وسط گريه كه ميخوام بمونم. خيلي خوش گذشت. راستش ما خيلي اهل بيرون رفتن و گشت و گذار نيستيم. يعني شرايط اينطور ايجاب كرده كه اكثراً براي كار بيرون از خونه ميريم نه تفريح. اونشب هي با خودم فكر كردم بايد بخاطر تو هم شده روال رو عوض كنيم. تو مرغ باغ ملكوت رو كه نميشه تو قفس نگه داشت، ميشه؟

* اولين رنگي كه تو دنيا شناختي و اسمش رو گفتي " آبي" بود. بعد از اون همه چي به نظر تو آبي بود. هرچيز رنگي ميديدي ميگفتي "آبي". حدود سه چهار ماهي هست كه به طيف رنگهايي كه به رسميت ميشناسي "زرد" هم اضافه شده. البته در كنار رنگ آبي يعني حالا هر چي ميبيني كه رنگيه و رنگش به چشمت مياد ميگي "آبي زرد". توپ واليبالي كه بابايي خريده اما واقعاً مصداق كنارهم قرارگرفتن دو رنگ آبي و زرده. مباركت باشه بانوي رنگهاي شاد زندگي!


موضوع : | بازدید : 6866 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 30 فروردين 1390 و ساعت 11:26 توسط مامان فريبا |

خاله جون تيساگل، مرسي كه براي نيروانا لباس زنبوري تو سايتت گذاشتي بخرم. ديروز قبل از اينكه بريم مهموني پوشيدم اندازه شو امتحان كنم. ديگه نذاشت درش بيارم هي رفت جلوي آينه و هي گفت "خوشكل". منهم ديدم زياد عرق نميكنه درش نياوردم. آخه خيلي بامزه شده بود زنبوركم. خوشم اومده بود تنش بمونه. همونطوري رفتيم مهموني.

قبل از تولد يك سالگي نيروانا هي ميرفتم تو آرشيوي كه قبل از بدنيا اومدنش رو كامپيوترم از اطراف و اكناف جمع كرده بودم و لباساي خوشكلي كه تو اينترنت تن بچه ها برا تولداشون بود ميديدم و حسرت ميخوردم كه آيا تو ايران ما هم همچين چيزايي ميشه پيدا كرد يا نه. هي نيروانا رو تو اون لباسا تجسم ميكردم و ذوق ميكردم (البته از تجسم نيروانا نه از نبود لباس) تا اينكه سايت تيساگل رو پيدا كردم و خاله گلناز آرزوي منو محقق كرد. البته تولد يك سالگي نيروانا گذشت ولي زنده باشه دخترم برا تولداي ديگه ش و زنده باد خاله گلناز كه هي با اون سليقه ي نابش چيز ميز گلچين کنه و ما بخريم.

اين عكسا رو ديروز از زنبور كوچولوم گرفتم به افتخار خاله گلناز و به سلامتي همه ي اونايي كه براي شادي بچه هاي وطن تلاش ميكنن. دم همگي گرم.

برای دیدنشون روی ادامه مطلب کلیک بفرمایید.



ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 10363 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 28 فروردين 1390 و ساعت 11:36 توسط مامان فريبا |

نميدونم كجا خوندم كه كودك انساني خداحافظي رو زودتر از سلام ياد ميگيره. شايد حكمتش اين باشه كه آخرين چيزي كه تو ذهن مسافركوچولو از بهشت بياد مونده خداحافظيه و هنوز ترديد به سلام به اين دنياي زميني داره. شايد فكر ميكنه اگه سلام نكنه اميدي براي برگشت هست.

 نميدونم با فرشته هام به همين قشنگي خداحافظي كردي شازده خانوم من كه اگه آره و  اگه من جاي فرشته ها بودم نگهت ميداشتم روزي هزار بار خداحافظيت رو بشنوم. مثل همين حالا كه به هر بهانه اي مجبورت ميكنيم يه "خداتظ" بگي دلمون ضعف بره. تو هم كه قربونت برم با زمين و زمون جوري و حرف ميزني. وقتي از يه جا به جاي ديگه ميريم (مثلاً از پذيرايي به اتاق خودت) و قراره كار جديدي انجام بديم و موقعيتت عوض بشه (مثلاً شير بخوري يا كتاب بخونيم يا يه بازي جديد كنيم) از فرط خوشحالي اي كه از قرارگرفتن تو موقعيت جديد قراره نصيبت بشه چنان با ذوق و شوق و شور و شعف با انواع و اقسام اشيا و جانداران خداحافظي ميكني كه واقعاً حيرت ميكنم و باور ميكنم تو با همه ي اين اشيا و روحي كه در همه شون نهفته است ارتباط داري. باور ميكنم كه هنوز تو بهشتي و ارتباطت قطع نشده با آسمون. " تابلو خداتظ، ميز خداتظ، اَسِنون خداتظ، تيني خداتظ،..."

شبا با چنان ذوق و شوقي از بابايي خداحافظي ميكني به رختخواب ميري كه باور ميكنيم داري ميري خواب فرشته ها رو ببيني.

... اين خداحافظي قشنگ تو آدم رو به فكر فروميبره. چرا ما هميشه نگاهمون به خداحافظي يه نگاه منفي و همراه با حزن و اندوهه. مگه نه اينكه همه ي خداحافظيا سلامي به يه طرف ديگه هستند. تو كوچولوَك داري از همين حالا به ما درس ميدي. درس زندگي، درس عرفان، درس عشق. كاش ازت ياد بگيريم.


موضوع : | بازدید : 3400 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 24 فروردين 1390 و ساعت 19:30 توسط مامان فريبا |

نتيجه ي نميدونم اخلاقي يا غيراخلاقي عيد ديدنيهاي امسال - كه اولين عيديه كه تو دوران نوپاييت تجربه ميكني كوچولوَك - عشق و علاقه ت به شيرينيه. از همون قبلِ عيد كه رفتيم خونه ي عزيز اينا و داشت شيريني درست ميكرد مزه ي اين خوراكي رفت زير دندونت و مثل خودش چسبيد بهش. حالا كه ميريم عيدديدني چنان شيني شيني ميگي كه آبروي آدم ميره جلوي همه. البته خوب حق هم داري ما اغلب ازت قايم ميكنيم ولي فقط بخاطر خودت و دندوناي خوشكلته كه تازه تو هواي دهنت سرزدن و رديف منظمشون هي داره پُرتر ميشه. آخه درست كه نميذاري مسواك بزنيم برات، مجبوريم پيشگيري كنيم كه حداقل كمتر بهشون آسيب برسه. هيچوقت فكر نميكردم بچه ها به اين زودي حريص شيريني و شكلات ميشن. بابايي ميگه يكي دو روزه  اول صبح كه از خواب پاميشي ميگي "شولات". آخه قربونت بره مامان اينهمه خوراكي، چرا گير دادي به شيريني و شكلات. قند رو كه هيچي نگو؛ نميدونم اولين بار كي خودت يواشكي برداشتي و خوردي و عاشقش شدي. هميشه بايد از ترست قندونا رو مخفي كنيم. آخه به يكي دو تام كه راضي نميشي. گفتيم بهت هر روز يه قند كوچولو بديم خداي نكرده عقده نشه برات ولي فايده نداره. همچنان بايد قند و قندون رو ازت دور نگه داشت. همچين بامزه دور و بر قندون ميپلكي و "قَن نَه، قَن نَه" ميگي ناقلا كه سرِ ما گرم بشه و يهو حمله ميكني. درسِت رو خوب بلدي ولي بهش عمل نميكني. مثل خيلي از ما آدما كه حرفاي خوب و قشنگ خيلي بلديم ولي تو عمل بهشون ميمونيم. يا حرفاي خوشكل ميزنيم ولي كار خوشكل نميكنيم. يهو ياد اين تيكه از فروغ افتادم:"و اين مردمي كه در عين اينكه به تو لبخند ميزنند در ذهنشان طناب دار تو را ميبافند". خوب اين مصداق دورويي آدماست و با اونچه كه تا اينجا نوشتم ممكنه نخونه ولي اين روزا بدجوري به اين جمله رسيدم؛ البته نميشه يه حرف رو به همه اطلاق كرد ولي مصداق اين جمله يه چند روزه ذهنمو مشغول كرده. اينو فقط از باب درددل برات نوشتم خوشكلك. تو بهش فكر نكن. تو همچنان به شيني و شولاتت بينديش و خوش باش با كودكيات. الهي هيچوقت دل صيقليت از آه هيچكس لك نيفته و الهي وجود نازكت هيچوقت آزرده ي گزند نشه.

عسلك! تو خودت قند و نباتي، شكلاتي شكلاتي... 

 

پی نوشت: عزیز مامان بزرگ آریا و آوا و هیواست که انگار یه جورایی مامان بزرگ تو هم هست. آخه تو این گوشه ی غربت تنها جایی که مثل خونه ی مامان بابای آدم میمونه و هی میشه هر وقت خواستی بری اونجاست. خدا عزیز و خونواده ی عزیزش رو حفظ کنه.


موضوع : | بازدید : 3534 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 20 فروردين 1390 و ساعت 10:48 توسط مامان فريبا |

اولين بار كه دنبالم گشتي و صدام زدي درست يادمه، شديد مشغول خونه تكوني بودم به حساب خودم و تو هم برا خودت تو خونه سير ميكردي -  مثل خيلي وقتا كه خانوم ميشي و ميفهمي مامان سرش شلوغه برا خودت يه سرگرمي پيدا ميكني -  كه يهو با صداي تو دل برو گفتي"مامان تُدايي؟" دلم ضعف رفت نازنين. خيلي كيف كردم. دختر گلم پي ام ميگشت و نميدونم چطور خودمو بهت رسوندم و بغلت كردم. الهي هر وقت دنبالم ميگردي بتونم جوابتو بدم و بگم" اينجام ماماني.چيكار ميتونم برات بكنم." يادت باشه تنها وجودي كه هر وقت دنبالش ميگردي و ميگي "تدايي؟" بلافاصله جوابتو ميده خداي مهربونه. هميشه دنبالش بگرد و صداش كن. مگه نه اينكه گل سرخته و مگه نه اينكه از پيشش اومدي تا تو زمين دنبالش بگردي و همتاش رو نبيني. آره نيرواناي من، گل خودت تو عالم تكه. بذار منم همراه تو و با صداي آسموني تو خدا رو صدا بزنم تا دل خدا هم ضعف بره و زودي جوابمو بده.


موضوع : | بازدید : 8314 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 16 فروردين 1390 و ساعت 13:55 توسط مامان فريبا |

...

دِسِندون: دايي منصور - دلستر!

داخا: جعفر آقا (جاجورابي ما كه كله ي عروسكيش دل نيروانا رو برده- اين اسمو دوست بابايي براش گذاشته)

پَشَمو: پشمالو (لقب هاپوي عروسكي)

دُخَسئي: دوچرخه!!!

 


موضوع : فرهنگ لغات و اصطلاحات نيروانايي | بازدید : 3426 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 فروردين 1390 و ساعت 15:20 توسط مامان فريبا |

شیرین زبونم!

 قصد دارم لغتهای بامزه ای که تو حرف زدنات بکار می بری با این عنوان ادامه دار تو وبلاگت بذارم .

آقانون: آقاجون

ماززی: مامان بزرگی

باباجانجان: باباجان

ننجون: مادرجون

خالی: خاله

سم ُا: سمیرا

شلو: شهلا

سُ لا: سهیلا

حانی: ریحانه

بهایی: بهاره

خانوش: خاموش

شونن: روشن

و از همه جالب تر كه همه هي ازت مي پرسن تا تكرار كني:

اَسنون: سوسن خانوم!


موضوع : فرهنگ لغات و اصطلاحات نيروانايي | بازدید : 3224 مرتبه
درباره وبلاگ
مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در يازدهمين روز از آذرماه هشتاد و هشت قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 3 نفر
بازديدهاي امروز : 90 نفر
بازديدهاي ديروز : 2601 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 90 نفر
كل بازديدها : 3015604 نفر
Powered By NiniWeblog.com

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.