نيرواناي عزيز ما
نيرواناي عزيز ما
خاطرات زميني
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 فروردين 1390 و ساعت 9:45 توسط مامان فريبا |

پست قشنگی نخواهد بود ولی برای عذرخواهی می نویسم نازنین. جمعه شب که نزدیکیای خوابت بود طبق معمول به هم ریخته بودی همینجور دنبالم میومدی و غر میزدی. من تحویلت نگرفتم و رفتم سر انباری یه چیزی بذارم اونجا که دنبالم اومدی. هنوز که راه رفتنت استوار نشده عزیزم یهو افتادی رو گوشه ی فرش لوله شده و مثل اینکه رو دایو استخر پریده باشی شیرجه زدی رو موکت. الهی بگردم که دماغ خوشکلت به خاک مالیده شد و خراشید و حالا دیدن لحظه به لحظه ی جای قهوه ایش دلم رو آب میکنه و وجدانم رو می آزاره. ببخش دختری. ببخش طفلک معصوم. کوچکیهایم را به بزرگی روحت ببخش. مامانت خیلی زمینی شده فرشته ی آسمونی.


موضوع : | بازدید : 5182 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 10 فروردين 1390 و ساعت 15:59 توسط مامان فريبا |

فردا تولد ۱۶ ماهگيته گوشه ي دلم!

 مباركمون باشه ۱۶ ماه حس حضور شادي آفرين تو در جمع دو نفره مون و در بين خونواده ي من و بابايي كه به چشم ميبينم چقدر عاشقانه دوستت دارن. فردا سالگرد يه اتفاق خيلي مهم ديگه هم هست كه اگه نمي افتاد تو هنوز توي خاطره ها و توي سياره ات بودي و هنوز به زمين فراخونده نميشدي.

فردا پنجمين سالگرد ازدواج من و باباييه عزيزم!

درست ۵ سال پيش در يازدهم فروردين هشتاد و پنج عشق ۴ ساله ي من و بابايي به آغاز دوباره (نميگم به انجام رسيد چون معتقدم عشق آغاز حركته نه مقصد حركت) رسيد و عليرغم همه ي مشكلاتي كه نميذاشت من و اون ما بشيم، رسماً ما شديم. اين اتفاق بزرگي تو زندگي هر دومون بود چون بزرگترين آرزومون محقق شد.

ديگه همه ي عالم و آدم ميدونست :

ماجراي عشق شورانگيز ماست                      اين حكايتها كه از فرهاد و شيرين كرده اند

و

شكر خدا كه هرچه طلب كردم (يم) از خدا                 بر منتهاي همت خود كامران شدم (يم)

عدد ۱۱ رو دوست دارم. كنار هم قرار گرفتن دو تا يك ! و اينكه ازدواج ما در يازدهمين روز از سال اتفاق افتاد بيشتر دوست دارم. اين خيلي منو به فكر فرو ميبره و ايمانم رو به راستين بودن عشقمون بيشتر ميكنه. برا همينه كه عليرغم همه ي فراز و نشيبهايي كه تو زندگي پيش مياد - و حتي براي عشاق هم ابتداي زير يه سقف زندگي كردن با دورنماي زندگي عاشقانه تفاوتهايي داره - پايبند عشقمون بوديم و بعنوان گرانبهاترين داراييمون ازش محافظت كرديم. شيريني تو نيرواناي عزيزم براي اينه كه ميوه ي عشقي. عشقي كه من و بابايي، تو باغچه ي دلمون كاشتيم و با زلال اشك آبش داديم و از خورشيد خدا بهش نور تابونديم. تو هم در ۱۱مين روز آذر بدنيا اومدي درست سه سال و نه ماه گذشته از پيوندمون. و همه ي اينها بدون هيچ برنامه ي از پيش تعيين شده اي از سوي ما بود. خدا خودش تا هميشه ي راه باهامون باشه عزيزم و با همه ي آدما.  

تبريكت رو مي پذيرم عزيزم حتي اگه الان نتوني بگي. برق نگاهت گوياترينه.

هدیه ی این روز قشنگ چندتا عکس قشنگه از تو و ما که بیادگار میذارم. عمر فایل سرور پاینده باد! این موسیقی متن هم در حال و هوای این روز بیادموندنیه که تا چند روز دیگه هوای وبلاگتو معطر کنه گلم. البته که به عطر تن تو نمیرسه.

پي نوشت : اين پست رو امروز ميذارم چون تا سه روز آينده معلوم نيست بتونم آپ شم.


موضوع : | بازدید : 4752 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 10 فروردين 1390 و ساعت 15:50 توسط مامان فريبا |

عزيز دلم! چند وقتي هست كه رفتاراي دخترانه ات عيان شده. نمي دونم از كجا فهمي وقتي بجاي "مامان" ميگي "ماماني" ممكنه حرفت بيشتر خريدار داشته باشه. از كجا مي فهمي كه وقتي با لحن و اداي خاصي يه كلمه يا اصطلاح رو ميگي تأثيرش متفاوت تر ميشه. قربون خدا برم با اين شاهكار خلقتش. تا حالا بوسيدن و در آغوش گرفتن و ناز كردنات برا عروسكا و اسباب بازيات بوده اما حالا ميايي خودت رو به من مي چسبوني، نازم ميكني، حتي مي بوسي و وقتي برا يه كار نادرستت بهت اخم ميكنم فوري نازم ميكني. چه اداهاي خوشكلي با لب و دهنت درمياري كه نمي تونم وصفش كنم. دوربينم اينقد قدرت نداره كه به تصوير بكشه اون لحظه ها رو. فقط ميتونم تو ذهنم نگهشون دارم و خدا خدا كنم يادم نره تا هر وقت يادشون ميافتم دلم روشن شه. ميدوني با خودم فكر ميكنم حتي عشق بين مادر و فرزند هم كه خالصترين و بي توقع ترين عشق دنياست و مادر تنها به نام مادري و به حكم مادر بودنش، نهايت دوست داشتنش رو به بچه اش تقديم ميكنه وقتي تبديل به يه رابطه ي دو نفره ميشه غوغايي بوجود مياره. يعني وقتي از عشقش جواب ميگيره و ميبينه كه فرزندش هم متقابلاً دوست ميداره و اين دوست داشتنش رو ابراز ميكنه چقدر به وجد مياد. واقعاً نميتونم بگم وقتي منو ميبوسي چه لذتي ميبرم. خدايا اين لذت رو به همه ي پدرا و مادرا هديه كن و به همه ي اونايي كه آرزوي پدرشدن و مادرشدن دارن و به ما فرزندان هم هميشه يادآور شو كه اين لذت رو از پدر و مادرهامون دريغ نكنيم.

عشق بورزيم.


موضوع : | بازدید : 2625 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 10 فروردين 1390 و ساعت 9:12 توسط مامان فريبا |

ديشب خونه ي آراد رفتيم . آتريسا و آيدين هم اومدن. اولين باري بود كه با سه تا كوچولوي ديگه روبرو ميشدي و اين براي ما مامان باباها خيلي جالب بود تا رفتار شماها رو زير نظر بگيريم. آيدين كه پيش دبستانيه دستت رو گرفته بود و تاتا ميكردي باهاش و كيف ميكردي. ذوق ميزدي ميخنديدي و همراه اون كه حواسش نبود كه تو تازه راه افتادي تند تند قدم ورميداشتي. با اسباب بازيهاي آراد بازي ميكردي و ... . شب خوبي بود و ما يك نكته ي جالب كشف كرديم. تو خيلي قشنگ ميشيني و به كتاب خوندن ما برات دل ميدي. داستان رو گوش ميدي. اداي حيوانات و صداشون رو گوش ميدي و تكرار ميكني. اما قربون آراد برم كه اينقد فعاليت ميكنه و وول ميخوره اصلاً حاضر نيست به كتاب نگاه كنه. وقتي مامان آراد پرسيد "پس چه جوري ميشه به آراد آموزش داد" باباييت قربونش برم گفت" يادتونه وقتي آيدين داشت با اسباب بازي آراد بازي ميكرد و ميكروفن اونو گرفته بود، آواز ميخوند آراد هم رفت سراغش و دقيقاً همون ادا رو درآورد. آراد به شيوه ي الگوي عملي فراميگيره و شما بايد اين روش رو تمرين كنين" كلي از استدلال و منطق باباحامد حال كردم. راست ميگفت و همه تأييد كردن. وقتي با مامان باباهاي ديگه و ني ني هاشون تعامل ميكني تازه تفاوت زياد ني ني ها و در واقع آدما رو ميفهمي و لمس ميكني. اونوقت اون اصطلاح " به عدد همه ي آدماي دنيا" ناخودآگاه يادت مياد. آره به عدد همه ي آدماي دنيا آدميت وجود داره، شخصيت وجود داره، خلق و خو وجود داره و در نهايت هركدوم از راه خودشون به مقصد ميرسن يعني به عدد همه ي آدماي دنيا راه وجود داره.

نيرواناي قشنگ من كه خودت نوري و مقصدت نوره - مثل همه ي آدماي دنيا، حتي اگه يادشون رفته باشه - اميدوارم از زيباترين راه به نيروانا برسي.

 

پي نوشت : آراد پسر همسايه ي ديوار به ديوار ماست كه پنج ماه از نيروانا كوچيكتره. ماها با هم دوستاي خوبي هستيم. اميدوارم آراد و نيروانا هم دوستاي خوبي بشن برا هم.


موضوع : | بازدید : 2211 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 9 فروردين 1390 و ساعت 15:14 توسط مامان فريبا |

شوق فراووني به راه رفتن داري نوپاي من. هي ميگي "تاتا" و منظورت اينه كه كفش به پا كني و بزني تو حياط و بعدهم كوچه. هنوز راه رفتنت كامل نشده عشق پله نوردي داري. بماند كه عشق به ارتفاع كه تو طالعته از همين حالا آشكار شده در وجودت. مكانهاي تفريحي مورد علاقه ات ميدوني كجاهاست؟ روي انواع و اقسام ميزها و دراورها از ميز آينه ي پذيرايي گرفته تا جاكفشي دم در. خلاصه يكي دو روزه  ظهر كه ميام خونه بايد لباس تنت كنم و عليرغم هوايي كه هنوز يه كم بوي بهار داره و بيشتر سرده تا بهاري، تو كوچه بگردونمت. ولي عجب كيفي داره دستاي كوچولوت رو تو دستم بگيرم و پا به پاي تو همراه آهنگ قدمهاي كوتاه تو قدم بردارم. اينجوري لذت راه رفتن رو احساس مي كنم؛ فارغ از بدو بدوهاي روزانه كه سرعت تندش حال و هواي حركت رو از يادت ميبره. فقط بخاطر راه رفتن راه ميرم ، نه رو به مقصدي و نه به هدف خاصي. با تو راه رفتن خيلي باحاله. ممنونم كه اين لذت زيباي فراموش شده رو به من هديه كردي. با تو از نو بچگي مي كنم.

 


موضوع : | بازدید : 8886 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 9 فروردين 1390 و ساعت 14:14 توسط مامان فريبا |

نيروانا جان، خيلي دلم مي خواد همه ي كاراي بامزه ات رو ، شيرينكاريات رو و همه ي خوشمزه بازيايي كه درمياري و هي خودت رو بيشتر تو دل ما جا ميكني بنويسم. ميدوني تازگيا يه اصطلاح ياد گرفتي كه وقتي ميگي قند تو دلم آب ميشه. يه روز كه پيش آريا بوديم و داشت گريه ميكرد بهونه ي مامانش رو ميگرفت بهت گفتم "نيروانا جان بگو آريا گريه نكن" و تو با اون صداي دلنشين و زيرت تكرار كردي " آييا ديه نتن". طوطي من ! حالا هر وقت هر ني ني گريه ميكنه تو ميگي "ديه نتن". ميدوني بامزه ترش چيه ؟ كه وقتي خودتم گريه ميكني يهو وسطش ميگي "ديه نتن، ني ني ديه نتن"!!!!!!!

niniweblog.com

پي نوشت : آريا دوست عزيز نيرواناست كه فقط 24 روز از نيروانا بزرگتره. من و مامان آريا كه از قبل با هم دوست بوديم لحظات بارداري رو تقريباً همزمان تجربه كرديم و حالا هم بچه داري و اين حس مشترك باعث نزديكي بيشتر ما بهم شده.


موضوع : | بازدید : 4655 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 9 فروردين 1390 و ساعت 8:37 توسط مامان فريبا |

ديشب ريحانه جون و مامان باباش از رفسنجان اومدن خونمون. چقد از ديدن يه دوست خوشحال شدي عزيزم. از اينكه ريحانه عروسك خرسي هات رو هوا مينداخت كيف مي كردي و غش غش مي خنديدي. از اينكه پشتي ها رو رو زمين گذاشت و از روشون مي پريد كلي لذت بردي و هي خواستي تو هم روي اونا بالا بري و پايين بپري. قربون تو كه اينقد با همبازيات بهت خوش ميگذره. البته ريحانه جون ببخشه كه برا خودش خانوميه ولي من مجبور شدم بخاطر اينكه نيروانا جونم فرق بين اين ريحانه و ريحانه -خانوم طاهر - رو بفهمه بگم ريحانه كوچولو . نيروانا تو خوب ارتباط بين افراد رو درك مي كني چون تا گفتم "ريحانه داره مياد خونمون" ذوق زدي و گفتي "طاهر". يا وقتي ميگم "بريم خونه عزيز" ميگي "مشتا (مجتبي)، آريا". من از اين هوش بالاي اجتماعي تو لذت ميبرم. مواظب خودت باش گلم.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

راستي امروز روز تولد محراب عزيزه. پسردايي جونت كه اونور آبهاست. تولدش مبارك. كاش اينجا بود و مي بوسيديمش.


موضوع : | بازدید : 5655 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 9 فروردين 1390 و ساعت 8:20 توسط مامان فريبا |

سلام

اين وبلاگ زماني متولد شد كه نيرواناي عزيز ما نخستين گامهاي زندگيش رو برميداره. قربونش برم تازه شروع كرده به تاتي تاتي. براي ما (من و بابا حامد) و خودش خيلي هيجان انگيزه كه رو پاي خودش وايميسته و با هزار زحمت يه قدم يه قدم برميداره و هي تلوتلو ميخوره تا نيفته. اگه براتون جالبه يه تيكه از اين لحظه هاي قشنگ رو براتون ميذارم. اميدوارم نيرواناي عزيز ما بعدها هر وقت خواست تو هر راهي قدم بذاره و هي سختش شد و هي خواست ولش كنه اين تصويرها رو ببينه و ثابت قدم بشه تو راهش. فداش بشم.

يه ويديوي كوتاه از تاتي نباتي نيروانا

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

هميشه از اينكه شروع كنم به وبلاگ نويسي مي ترسيدم. مي ترسيدم نتونم تند تند آپديت كنم و مثل همه ي كاراي نيمه كاره ي ديگه، نصفه ي راه ولش كنم. خودم وقتي وبلاگهايي كه تاريخ آپشون به تاريخ پيوسته رو مي بينم افسردگي مي گيرم.  يه ترس ديگه ام هم از اينه كه اين بلاگرها عمر چنداني نداشته باشن و خاطرات ما كه با هزار اميد و زحمت به ثبت رسيده يهو بره رو هوا. شايد برا همينه كه تازه بعد از گذشت حدود 16 ماه از تولد نيرواناي عزيز وبلاگش رو متولد كردم. ولي با همه ي اين اوصاف با نخستين گامهاي نيرواناي عزيزم من هم نوشتن رو از سر ميگيرم به اميد اينكه  دست و دلي كه سالها از نوشتن و نگاشتن جدا افتادن دوباره براه بيفتن و ردپا بجا بذارن از خودشون. نيرواناي عزيزم از تو براي تو مي نويسم تا بماني و بمانم.


موضوع : | بازدید : 3383 مرتبه
صفحه قبل 1 ... 41 42 43 44 صفحه بعد
درباره وبلاگ
مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در يازدهمين روز از آذرماه هشتاد و هشت قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 1918 نفر
بازديدهاي ديروز : 687 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 1918 نفر
كل بازديدها : 2851961 نفر
Powered By NiniWeblog.com

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.