نيرواناي عزيز ما
نيرواناي عزيز ما
خاطرات زميني
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 30 فروردين 1390 و ساعت 11:26 توسط مامان فريبا |

خاله جون تيساگل، مرسي كه براي نيروانا لباس زنبوري تو سايتت گذاشتي بخرم. ديروز قبل از اينكه بريم مهموني پوشيدم اندازه شو امتحان كنم. ديگه نذاشت درش بيارم هي رفت جلوي آينه و هي گفت "خوشكل". منهم ديدم زياد عرق نميكنه درش نياوردم. آخه خيلي بامزه شده بود زنبوركم. خوشم اومده بود تنش بمونه. همونطوري رفتيم مهموني.

قبل از تولد يك سالگي نيروانا هي ميرفتم تو آرشيوي كه قبل از بدنيا اومدنش رو كامپيوترم از اطراف و اكناف جمع كرده بودم و لباساي خوشكلي كه تو اينترنت تن بچه ها برا تولداشون بود ميديدم و حسرت ميخوردم كه آيا تو ايران ما هم همچين چيزايي ميشه پيدا كرد يا نه. هي نيروانا رو تو اون لباسا تجسم ميكردم و ذوق ميكردم (البته از تجسم نيروانا نه از نبود لباس) تا اينكه سايت تيساگل رو پيدا كردم و خاله گلناز آرزوي منو محقق كرد. البته تولد يك سالگي نيروانا گذشت ولي زنده باشه دخترم برا تولداي ديگه ش و زنده باد خاله گلناز كه هي با اون سليقه ي نابش چيز ميز گلچين کنه و ما بخريم.

اين عكسا رو ديروز از زنبور كوچولوم گرفتم به افتخار خاله گلناز و به سلامتي همه ي اونايي كه براي شادي بچه هاي وطن تلاش ميكنن. دم همگي گرم.

برای دیدنشون روی ادامه مطلب کلیک بفرمایید.



ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 10233 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 28 فروردين 1390 و ساعت 11:36 توسط مامان فريبا |

نميدونم كجا خوندم كه كودك انساني خداحافظي رو زودتر از سلام ياد ميگيره. شايد حكمتش اين باشه كه آخرين چيزي كه تو ذهن مسافركوچولو از بهشت بياد مونده خداحافظيه و هنوز ترديد به سلام به اين دنياي زميني داره. شايد فكر ميكنه اگه سلام نكنه اميدي براي برگشت هست.

 نميدونم با فرشته هام به همين قشنگي خداحافظي كردي شازده خانوم من كه اگه آره و  اگه من جاي فرشته ها بودم نگهت ميداشتم روزي هزار بار خداحافظيت رو بشنوم. مثل همين حالا كه به هر بهانه اي مجبورت ميكنيم يه "خداتظ" بگي دلمون ضعف بره. تو هم كه قربونت برم با زمين و زمون جوري و حرف ميزني. وقتي از يه جا به جاي ديگه ميريم (مثلاً از پذيرايي به اتاق خودت) و قراره كار جديدي انجام بديم و موقعيتت عوض بشه (مثلاً شير بخوري يا كتاب بخونيم يا يه بازي جديد كنيم) از فرط خوشحالي اي كه از قرارگرفتن تو موقعيت جديد قراره نصيبت بشه چنان با ذوق و شوق و شور و شعف با انواع و اقسام اشيا و جانداران خداحافظي ميكني كه واقعاً حيرت ميكنم و باور ميكنم تو با همه ي اين اشيا و روحي كه در همه شون نهفته است ارتباط داري. باور ميكنم كه هنوز تو بهشتي و ارتباطت قطع نشده با آسمون. " تابلو خداتظ، ميز خداتظ، اَسِنون خداتظ، تيني خداتظ،..."

شبا با چنان ذوق و شوقي از بابايي خداحافظي ميكني به رختخواب ميري كه باور ميكنيم داري ميري خواب فرشته ها رو ببيني.

... اين خداحافظي قشنگ تو آدم رو به فكر فروميبره. چرا ما هميشه نگاهمون به خداحافظي يه نگاه منفي و همراه با حزن و اندوهه. مگه نه اينكه همه ي خداحافظيا سلامي به يه طرف ديگه هستند. تو كوچولوَك داري از همين حالا به ما درس ميدي. درس زندگي، درس عرفان، درس عشق. كاش ازت ياد بگيريم.


موضوع : | بازدید : 3303 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 24 فروردين 1390 و ساعت 19:30 توسط مامان فريبا |

نتيجه ي نميدونم اخلاقي يا غيراخلاقي عيد ديدنيهاي امسال - كه اولين عيديه كه تو دوران نوپاييت تجربه ميكني كوچولوَك - عشق و علاقه ت به شيرينيه. از همون قبلِ عيد كه رفتيم خونه ي عزيز اينا و داشت شيريني درست ميكرد مزه ي اين خوراكي رفت زير دندونت و مثل خودش چسبيد بهش. حالا كه ميريم عيدديدني چنان شيني شيني ميگي كه آبروي آدم ميره جلوي همه. البته خوب حق هم داري ما اغلب ازت قايم ميكنيم ولي فقط بخاطر خودت و دندوناي خوشكلته كه تازه تو هواي دهنت سرزدن و رديف منظمشون هي داره پُرتر ميشه. آخه درست كه نميذاري مسواك بزنيم برات، مجبوريم پيشگيري كنيم كه حداقل كمتر بهشون آسيب برسه. هيچوقت فكر نميكردم بچه ها به اين زودي حريص شيريني و شكلات ميشن. بابايي ميگه يكي دو روزه  اول صبح كه از خواب پاميشي ميگي "شولات". آخه قربونت بره مامان اينهمه خوراكي، چرا گير دادي به شيريني و شكلات. قند رو كه هيچي نگو؛ نميدونم اولين بار كي خودت يواشكي برداشتي و خوردي و عاشقش شدي. هميشه بايد از ترست قندونا رو مخفي كنيم. آخه به يكي دو تام كه راضي نميشي. گفتيم بهت هر روز يه قند كوچولو بديم خداي نكرده عقده نشه برات ولي فايده نداره. همچنان بايد قند و قندون رو ازت دور نگه داشت. همچين بامزه دور و بر قندون ميپلكي و "قَن نَه، قَن نَه" ميگي ناقلا كه سرِ ما گرم بشه و يهو حمله ميكني. درسِت رو خوب بلدي ولي بهش عمل نميكني. مثل خيلي از ما آدما كه حرفاي خوب و قشنگ خيلي بلديم ولي تو عمل بهشون ميمونيم. يا حرفاي خوشكل ميزنيم ولي كار خوشكل نميكنيم. يهو ياد اين تيكه از فروغ افتادم:"و اين مردمي كه در عين اينكه به تو لبخند ميزنند در ذهنشان طناب دار تو را ميبافند". خوب اين مصداق دورويي آدماست و با اونچه كه تا اينجا نوشتم ممكنه نخونه ولي اين روزا بدجوري به اين جمله رسيدم؛ البته نميشه يه حرف رو به همه اطلاق كرد ولي مصداق اين جمله يه چند روزه ذهنمو مشغول كرده. اينو فقط از باب درددل برات نوشتم خوشكلك. تو بهش فكر نكن. تو همچنان به شيني و شولاتت بينديش و خوش باش با كودكيات. الهي هيچوقت دل صيقليت از آه هيچكس لك نيفته و الهي وجود نازكت هيچوقت آزرده ي گزند نشه.

عسلك! تو خودت قند و نباتي، شكلاتي شكلاتي... 

 

پی نوشت: عزیز مامان بزرگ آریا و آوا و هیواست که انگار یه جورایی مامان بزرگ تو هم هست. آخه تو این گوشه ی غربت تنها جایی که مثل خونه ی مامان بابای آدم میمونه و هی میشه هر وقت خواستی بری اونجاست. خدا عزیز و خونواده ی عزیزش رو حفظ کنه.


موضوع : | بازدید : 3461 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 20 فروردين 1390 و ساعت 10:48 توسط مامان فريبا |

اولين بار كه دنبالم گشتي و صدام زدي درست يادمه، شديد مشغول خونه تكوني بودم به حساب خودم و تو هم برا خودت تو خونه سير ميكردي -  مثل خيلي وقتا كه خانوم ميشي و ميفهمي مامان سرش شلوغه برا خودت يه سرگرمي پيدا ميكني -  كه يهو با صداي تو دل برو گفتي"مامان تُدايي؟" دلم ضعف رفت نازنين. خيلي كيف كردم. دختر گلم پي ام ميگشت و نميدونم چطور خودمو بهت رسوندم و بغلت كردم. الهي هر وقت دنبالم ميگردي بتونم جوابتو بدم و بگم" اينجام ماماني.چيكار ميتونم برات بكنم." يادت باشه تنها وجودي كه هر وقت دنبالش ميگردي و ميگي "تدايي؟" بلافاصله جوابتو ميده خداي مهربونه. هميشه دنبالش بگرد و صداش كن. مگه نه اينكه گل سرخته و مگه نه اينكه از پيشش اومدي تا تو زمين دنبالش بگردي و همتاش رو نبيني. آره نيرواناي من، گل خودت تو عالم تكه. بذار منم همراه تو و با صداي آسموني تو خدا رو صدا بزنم تا دل خدا هم ضعف بره و زودي جوابمو بده.


موضوع : | بازدید : 8238 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 16 فروردين 1390 و ساعت 13:55 توسط مامان فريبا |

...

دِسِندون: دايي منصور - دلستر!

داخا: جعفر آقا (جاجورابي ما كه كله ي عروسكيش دل نيروانا رو برده- اين اسمو دوست بابايي براش گذاشته)

پَشَمو: پشمالو (لقب هاپوي عروسكي)

دُخَسئي: دوچرخه!!!

 


موضوع : فرهنگ لغات و اصطلاحات نيروانايي | بازدید : 3371 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 فروردين 1390 و ساعت 15:20 توسط مامان فريبا |

شیرین زبونم!

 قصد دارم لغتهای بامزه ای که تو حرف زدنات بکار می بری با این عنوان ادامه دار تو وبلاگت بذارم .

آقانون: آقاجون

ماززی: مامان بزرگی

باباجانجان: باباجان

ننجون: مادرجون

خالی: خاله

سم ُا: سمیرا

شلو: شهلا

سُ لا: سهیلا

حانی: ریحانه

بهایی: بهاره

خانوش: خاموش

شونن: روشن

و از همه جالب تر كه همه هي ازت مي پرسن تا تكرار كني:

اَسنون: سوسن خانوم!


موضوع : فرهنگ لغات و اصطلاحات نيروانايي | بازدید : 3181 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 فروردين 1390 و ساعت 9:45 توسط مامان فريبا |

پست قشنگی نخواهد بود ولی برای عذرخواهی می نویسم نازنین. جمعه شب که نزدیکیای خوابت بود طبق معمول به هم ریخته بودی همینجور دنبالم میومدی و غر میزدی. من تحویلت نگرفتم و رفتم سر انباری یه چیزی بذارم اونجا که دنبالم اومدی. هنوز که راه رفتنت استوار نشده عزیزم یهو افتادی رو گوشه ی فرش لوله شده و مثل اینکه رو دایو استخر پریده باشی شیرجه زدی رو موکت. الهی بگردم که دماغ خوشکلت به خاک مالیده شد و خراشید و حالا دیدن لحظه به لحظه ی جای قهوه ایش دلم رو آب میکنه و وجدانم رو می آزاره. ببخش دختری. ببخش طفلک معصوم. کوچکیهایم را به بزرگی روحت ببخش. مامانت خیلی زمینی شده فرشته ی آسمونی.


موضوع : | بازدید : 5266 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 10 فروردين 1390 و ساعت 15:59 توسط مامان فريبا |

فردا تولد ۱۶ ماهگيته گوشه ي دلم!

 مباركمون باشه ۱۶ ماه حس حضور شادي آفرين تو در جمع دو نفره مون و در بين خونواده ي من و بابايي كه به چشم ميبينم چقدر عاشقانه دوستت دارن. فردا سالگرد يه اتفاق خيلي مهم ديگه هم هست كه اگه نمي افتاد تو هنوز توي خاطره ها و توي سياره ات بودي و هنوز به زمين فراخونده نميشدي.

فردا پنجمين سالگرد ازدواج من و باباييه عزيزم!

درست ۵ سال پيش در يازدهم فروردين هشتاد و پنج عشق ۴ ساله ي من و بابايي به آغاز دوباره (نميگم به انجام رسيد چون معتقدم عشق آغاز حركته نه مقصد حركت) رسيد و عليرغم همه ي مشكلاتي كه نميذاشت من و اون ما بشيم، رسماً ما شديم. اين اتفاق بزرگي تو زندگي هر دومون بود چون بزرگترين آرزومون محقق شد.

ديگه همه ي عالم و آدم ميدونست :

ماجراي عشق شورانگيز ماست                      اين حكايتها كه از فرهاد و شيرين كرده اند

و

شكر خدا كه هرچه طلب كردم (يم) از خدا                 بر منتهاي همت خود كامران شدم (يم)

عدد ۱۱ رو دوست دارم. كنار هم قرار گرفتن دو تا يك ! و اينكه ازدواج ما در يازدهمين روز از سال اتفاق افتاد بيشتر دوست دارم. اين خيلي منو به فكر فرو ميبره و ايمانم رو به راستين بودن عشقمون بيشتر ميكنه. برا همينه كه عليرغم همه ي فراز و نشيبهايي كه تو زندگي پيش مياد - و حتي براي عشاق هم ابتداي زير يه سقف زندگي كردن با دورنماي زندگي عاشقانه تفاوتهايي داره - پايبند عشقمون بوديم و بعنوان گرانبهاترين داراييمون ازش محافظت كرديم. شيريني تو نيرواناي عزيزم براي اينه كه ميوه ي عشقي. عشقي كه من و بابايي، تو باغچه ي دلمون كاشتيم و با زلال اشك آبش داديم و از خورشيد خدا بهش نور تابونديم. تو هم در ۱۱مين روز آذر بدنيا اومدي درست سه سال و نه ماه گذشته از پيوندمون. و همه ي اينها بدون هيچ برنامه ي از پيش تعيين شده اي از سوي ما بود. خدا خودش تا هميشه ي راه باهامون باشه عزيزم و با همه ي آدما.  

تبريكت رو مي پذيرم عزيزم حتي اگه الان نتوني بگي. برق نگاهت گوياترينه.

هدیه ی این روز قشنگ چندتا عکس قشنگه از تو و ما که بیادگار میذارم. عمر فایل سرور پاینده باد! این موسیقی متن هم در حال و هوای این روز بیادموندنیه که تا چند روز دیگه هوای وبلاگتو معطر کنه گلم. البته که به عطر تن تو نمیرسه.

پي نوشت : اين پست رو امروز ميذارم چون تا سه روز آينده معلوم نيست بتونم آپ شم.


موضوع : | بازدید : 4903 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 10 فروردين 1390 و ساعت 15:50 توسط مامان فريبا |

عزيز دلم! چند وقتي هست كه رفتاراي دخترانه ات عيان شده. نمي دونم از كجا فهمي وقتي بجاي "مامان" ميگي "ماماني" ممكنه حرفت بيشتر خريدار داشته باشه. از كجا مي فهمي كه وقتي با لحن و اداي خاصي يه كلمه يا اصطلاح رو ميگي تأثيرش متفاوت تر ميشه. قربون خدا برم با اين شاهكار خلقتش. تا حالا بوسيدن و در آغوش گرفتن و ناز كردنات برا عروسكا و اسباب بازيات بوده اما حالا ميايي خودت رو به من مي چسبوني، نازم ميكني، حتي مي بوسي و وقتي برا يه كار نادرستت بهت اخم ميكنم فوري نازم ميكني. چه اداهاي خوشكلي با لب و دهنت درمياري كه نمي تونم وصفش كنم. دوربينم اينقد قدرت نداره كه به تصوير بكشه اون لحظه ها رو. فقط ميتونم تو ذهنم نگهشون دارم و خدا خدا كنم يادم نره تا هر وقت يادشون ميافتم دلم روشن شه. ميدوني با خودم فكر ميكنم حتي عشق بين مادر و فرزند هم كه خالصترين و بي توقع ترين عشق دنياست و مادر تنها به نام مادري و به حكم مادر بودنش، نهايت دوست داشتنش رو به بچه اش تقديم ميكنه وقتي تبديل به يه رابطه ي دو نفره ميشه غوغايي بوجود مياره. يعني وقتي از عشقش جواب ميگيره و ميبينه كه فرزندش هم متقابلاً دوست ميداره و اين دوست داشتنش رو ابراز ميكنه چقدر به وجد مياد. واقعاً نميتونم بگم وقتي منو ميبوسي چه لذتي ميبرم. خدايا اين لذت رو به همه ي پدرا و مادرا هديه كن و به همه ي اونايي كه آرزوي پدرشدن و مادرشدن دارن و به ما فرزندان هم هميشه يادآور شو كه اين لذت رو از پدر و مادرهامون دريغ نكنيم.

عشق بورزيم.


موضوع : | بازدید : 2726 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 10 فروردين 1390 و ساعت 9:12 توسط مامان فريبا |

ديشب خونه ي آراد رفتيم . آتريسا و آيدين هم اومدن. اولين باري بود كه با سه تا كوچولوي ديگه روبرو ميشدي و اين براي ما مامان باباها خيلي جالب بود تا رفتار شماها رو زير نظر بگيريم. آيدين كه پيش دبستانيه دستت رو گرفته بود و تاتا ميكردي باهاش و كيف ميكردي. ذوق ميزدي ميخنديدي و همراه اون كه حواسش نبود كه تو تازه راه افتادي تند تند قدم ورميداشتي. با اسباب بازيهاي آراد بازي ميكردي و ... . شب خوبي بود و ما يك نكته ي جالب كشف كرديم. تو خيلي قشنگ ميشيني و به كتاب خوندن ما برات دل ميدي. داستان رو گوش ميدي. اداي حيوانات و صداشون رو گوش ميدي و تكرار ميكني. اما قربون آراد برم كه اينقد فعاليت ميكنه و وول ميخوره اصلاً حاضر نيست به كتاب نگاه كنه. وقتي مامان آراد پرسيد "پس چه جوري ميشه به آراد آموزش داد" باباييت قربونش برم گفت" يادتونه وقتي آيدين داشت با اسباب بازي آراد بازي ميكرد و ميكروفن اونو گرفته بود، آواز ميخوند آراد هم رفت سراغش و دقيقاً همون ادا رو درآورد. آراد به شيوه ي الگوي عملي فراميگيره و شما بايد اين روش رو تمرين كنين" كلي از استدلال و منطق باباحامد حال كردم. راست ميگفت و همه تأييد كردن. وقتي با مامان باباهاي ديگه و ني ني هاشون تعامل ميكني تازه تفاوت زياد ني ني ها و در واقع آدما رو ميفهمي و لمس ميكني. اونوقت اون اصطلاح " به عدد همه ي آدماي دنيا" ناخودآگاه يادت مياد. آره به عدد همه ي آدماي دنيا آدميت وجود داره، شخصيت وجود داره، خلق و خو وجود داره و در نهايت هركدوم از راه خودشون به مقصد ميرسن يعني به عدد همه ي آدماي دنيا راه وجود داره.

نيرواناي قشنگ من كه خودت نوري و مقصدت نوره - مثل همه ي آدماي دنيا، حتي اگه يادشون رفته باشه - اميدوارم از زيباترين راه به نيروانا برسي.

 

پي نوشت : آراد پسر همسايه ي ديوار به ديوار ماست كه پنج ماه از نيروانا كوچيكتره. ماها با هم دوستاي خوبي هستيم. اميدوارم آراد و نيروانا هم دوستاي خوبي بشن برا هم.


موضوع : | بازدید : 2323 مرتبه
درباره وبلاگ
مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در يازدهمين روز از آذرماه هشتاد و هشت قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 3 نفر
بازديدهاي امروز : 937 نفر
بازديدهاي ديروز : 1032 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 5442 نفر
كل بازديدها : 2952524 نفر
Powered By NiniWeblog.com

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.