نيرواناي عزيز ما
X
نيرواناي عزيز ما
خاطرات زميني
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1 دی 1395 و ساعت 9:46 توسط مامان فريبا |

یلدای امسال خیلی خوش گذشت, با وجود شما هندونه های شیرینم و سایه ی بلند مادرم و لمس حضورش توی شادی لحظه هامون؛ توی خونه ی پدری با همراهی خاله شهلا و خانواده ی دمشون گرم و مهربانش. زدیم و خوردیم و رقصیدیم و عکس دورهمی گرفتیم, در حالیکه همه از دنیای مجازی فاصله گرفته بودیم تا به واقعیتهای اطرافمون بیشتر دل بدیم.

برات ننوشتم که با همت خانه ی کودک و خلاقیت آریای کرمان, که چند وقتیه به یمن شبکه های اجتماعی مجازا شاهد فعالیتای قشنگشون هستم, شب چله ی امسال رو پنج شب زودتر پیشواز رفتیم و جشن گرفتیم. از بس که دلم میخواد این آیین های قشنگ نیاکان رو توی دلتون حک کنم هر آنچه که به این مهم کمک میکنه رو با تمام وجود استقبال می کنم. وقتی از جشن خانه ی آریا برمیگشتیم اینقدر توی فضا و حال و هواش غرق شده بودی که با هیجان به بابا گفتی, بابایی فردا اول زمستونه! از ننه سرماشون خیلی خوشت اومده بود, خصوصا اینکه بعد از جشن, توی استخر توپ با تمام انرژیت کلی توپ سمت بنده خدا حواله کرده بودی و ایشونم حسابی باهات بازی کرده بودن. بعدشم تا چند روز توی خونه میشنیدم که شعراشون رو زمزمه میکردی:

فرشته ها دست میزنن, دست دست دست 

فرشته ها پا میزنن, پا پا پا 

فرشته ها بال میزنن, پر پر پر 

فرشته ها میخندن, ها ها ها 

فرشته ها داد میزنن, آاااااااا

خوشحال بودم که برات یادگاری قشنگی ساختم. ممنونم از دوستای عزیزم در خانه ی کودک و خلاقیت آریا کرمان که برای شادی و شکوفایی فرزندان کویر تلاش میکنن.

خدا رو شکر که یلدای امسال هم در کنار عزیزانمون به شادی به صبح اول زمستون رسوندیم. تازه امروزم قراره مدرسه تون جشن یلدا برپا کنه.

 تولد خورشید خانوم مبارکا باشه.

 ننه سرما جون! کلید زمان دستت, خوب و زیبا نگهش دار تا برسیم به عمو نوروز و خانوم بهااااااار. 


موضوع : | بازدید : 385 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 30 آذر 1395 و ساعت 20:00 توسط مامان فريبا |

جمعتون همیشه جمع, میوه های زندگیم! یلداها بیاد و بره و شماها همینطور شادمانه در کنار هم آروم بگیرین و از بودن پیش هم لذت ببرین. 


موضوع : عاشقانه, تولدانه | بازدید : 370 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 20 آذر 1395 و ساعت 17:52 توسط مامان فريبا |

جشن تولد امسالت هیچ نشونی از تم و زرق و برق و مشغله های سالهای پیشین من نداشت. یه هدیه ی باارزش بود که خودم خیلی دوسش داشتم. جشن تولد امسالت به شیوه ی نوینی خاص بود, اونقدر که امیدوارم تا همیشه به یادت بمونه. با تمام امکانات محدود طولی و عرضی و ارتفاعی, همه ی تلاشم رو بکار گرفتم تا شروع هفت سالگیت زیبا و پرخاطره باشه. و همزمان اهورای کوچک عشق تولد هم, دو سالگی رو شادمانه بیاغازه. از یه هفته مونده به تولدت فقط تونستم فکرم رو متمرکز کنم و یه ایده بیابم و سه چهار روز مونده بهش اجرایی شد. به لطف همراهی بابا و یه دوست که اجراییات رو تماما به اونا سپردم.

نیروانای من جشن تولد هفت سالگیت پر شد از عطر دوست, از یادآوری خاطره های مشترک, از بازیهای شیرین کودکانه. تصمیمم بر این شد که تعدادی از دوستای مهدکودکت رو که نشان و شماره ای ازشون داشتم, بدون اینکه تو متوجه بشی برای تولدت دعوت کنم که در واقع غافلگیر بشی. رفتیم که یکی از خانه های بازی کودک رو برای این کار اجاره کنیم که پشیمون شدیم, چرا که حس کردم با وجود داداشهای کوچیکت و لزوم حضور اونام توی جشن, و اینکه خونه ی مام در حال حاضر چیزی از امکانات اون فضای بازی کم نداشت و تقریبا الان شکل مهدکودکه, بهتره جشن رو توی خونه برگزار کنیم. 

هر چی میگفتی بالاخره تولد امسالم چی میشه, چیکار میکنین میگفتم شاید هفته ی دیگه گرفتیم, معلوم نیست, هنوز نمیدونم و.... پنجشنبه شب که روز یازدهم بود, یه کیک کوچولو گرفتیم و بعد از مراسم روضه ی اول ماه که از بعد از فوت آقاجون هر ماه خونه شون برگزار میشه, شمع فوت کردین و کیک خوردیم. خاله شهلا و دایی منصور عزیز هم با اینکه گفته بودیم جشنی نیست و فقط کیک خورونه برای تو و اهورا کادو گرفته بودن. طفلی مامان بزرگی هم بدو رفت سراغ کمدش و کادوی شما رو نقدی داد. خاله سهیلام که از تابستون براتون کادوش رو خریده بود و خونه مامان گذاشته بود که جشن گرفتیم تقدیمتون بشه. خلاصه تولد دورهمی و بیاد موندنی ای شد. شب هم طبق قرار قبلی با طاها جون و بهار جون, رفتی خونه ی اونا که با آوا باشی و ما هم در نبود تو سور و ساط جشنت رو بپا کنیم. جمعه ی زیبایی بود, علیرغم کلی کار و میان برنامه اومدنای اهورا و مزدا, طبق روال همیشه, درست در لحظه ی آخر همه چی روبراه شد و عمومجید که قرار بود با سارا بیاد دنبالت زنگ در خونه رو زد. وارد که شدی گیج و ویج بودی و با دیدن تزیینات, نیشت تا بناگوش باز شد. اونقدری که من فکر میکردم بالا و پایین نپریدی ولی معلوم بود بهت زده ای و حسابی سوپرایز. بدو دویدی تا پیراهنت رو عوض کنی و طولی نکشید که دوستای عزیزت یک به یک زنگ در خونه رو میزدن و با ذوق میدویدی ببینی کیه و به بزمتون پیوند میخورد. البته بزم شما چیزی متفاوت از مجالس آدم بزرگا بود, درست همونطوری که من پیش بینی کرده بودم. شما فقط دوست داشتین بازی کنین و خب این حق مسلمتون بود. با ورود دو تا پسر دوست داشتنی مهدت, بهادر و آتمین, جمعتون یهو متلاطم شد ولی دست بابایی درد نکنه که حسابی براتون وقت گذاشت و کلی باهاتون بازی کرد تا حوصله ی هیشکی سر نره و توی جشنت به همه ی دوستات خوش بگذره. 

شب که دوستات رفتن گفتی مامان خیلی بهم خوش گذشت, هر سال دوستامو دعوت کن. خیلی وقت بود ندیده بودمشون. 

خوشحالم که با کمک باباحامد عزیز و همراهی دو تا خاله سمیرا لحظه های جشن تولدت بیادموندنی شد. و ممنون مامانای عزیز دوستات که همگی دعوتم رو پذیرفتن و شب پرستاره ای برامون رقم زدن.

دوستان جان: دریا, نیکا, هلیا, هیلدا, الناز, سارا, نیوشا, آتمین و بهادر.



ادامه مطلب...
موضوع : تولدانه | بازدید : 2133 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 11 آذر 1395 و ساعت 6:24 توسط مامان فريبا |

اینجوری شروع کردم:

"

میدونی دخترکم, هفت سالگی برای تو فقط گذر از یه سال به سال دیگه نیست. انگار کن تو از یه فصل زندگیت به فصل دیگه ای گذر میکنی. انگار کن یه در بزرگ رو به یه دنیای جدید برات باز شده. این چند روز که دارم کل وجودم رو برای هفت سالگی تو متمرکز میکنم تا فرصتی بیابم و برات بنویسم, همه ش این تیکه شعر فروغ توی ذهنم چرخ میزنه

"ای هفت سالگی 

ای لحظه ی شگفت عزیمت 

بعد از تو..."

کل شعرش رو توی نت یافتم و خوندم. یادش بخیر یه زمانی کتاب فروغ از دستم نمی افتاد. واسه همین این تیکه های ناب یهویی از صندوقخونه ی ذهنم بیرون میزنه. داشتم میگفتم, شعر رو که خوندم دلم گرفت؛ به درد اومد. نمیخوام هفت سالگی برای تو خداحافظی با پاکیها و معصومیتهای کودکیت باشه. نمیخوام چشمت که به دنیای آدم بزرگا باز میشه گل سرخ و سیارکت رو فراموش کنی شازده کوچولو!

امروز که سال زمین اومدنته, با تمام وجود میخوام این هفت دور مقدسی که با تو به گرد خورشید عشق زدیم کیمیای کودکیت رو جوری برات ساخته و پرداخته باشه که هر وقت مس وجودت از دنیای هزار رنگ آدم بزرگا زنگار گرفت, آنی کند که باید.

دیر نیست, روزی که همه ی حروف الفبا رو فراگرفته ای و دیگه میتونی این همه حرف دل و خاطره رو که این سالها برات نوشته م بخونی. قلبم فشرده میشه. همون نی نی دو کیلو و چهارصد و پنجاه گرمی که صدای مک زدن و شیرخوردنش رو حوالی همین لحظه ها در سکوت محض اتاق توی وجودم طنین انداز کرده بود و دو تا مردمک سیاه چشاش وسط اون یه ریزه سفیدی دورش توی اون تاریکی برق میزد و منو می پایید, … 

آخ الانه که… نمیدونم اهلی ت کرده م یا نه, من که اشکم سرازیره… "

 

اینجوری تموم شد:

"

دخترکم, عزیزکم, نیروانای عزیزم! 

کاشکی هفت سالگی برای تو همچنان پر باشه از کودکی, از دل بستن به بازی حبابها و بادکنکها, از باران پروانه , از شعر و ترانه و گل, از …

 

ای هفت گردون مست تو ما مهره ای در دست تو          ای هست ما از هست تو در صد هزاران مرحبا

"

 پ.ن. ها:

بیت ناب از مولانا,

باران پروانه نام اثری از احمد عزیزی

بیاد آنتوان دوسنت اگزوپری خالق شاهکار شازده کوچولو که باهاش زندگی می کنم انگار


موضوع : تولدانه | بازدید : 1298 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 6 آذر 1395 و ساعت 9:44 توسط مامان فريبا |

 اینقدر که ذوق داری با حروف جدیدی که یاد می گیری کلمه بسازی و توی کتابا بگردی ببینی این حروف با چیا ترکیب شده ن و کلماتی رو هم که با حروف نخونده تون ساخته شده ن حدس بزنی و شعر بسرایی و جمله بسازی و... حال و حوصله ی تمرین و مشق نویسی نداری. انگار فقط دنبال تازه ها هستی و از تکرار بیزار, انگار فقط عشق ساختنی و از تقلید فراری. خدا کنه همیشه همینطوری پیش بری ولی به گمونم تمرینم در برخی امور زندگی لازم باشه نه عزیزکم!؟

 

 

 

 

 

 


موضوع : | بازدید : 1029 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 6 آذر 1395 و ساعت 9:26 توسط مامان فريبا |

هیچ چیز توی دنیا گواراتر از این نیست که عطش شدیدی داشته باشی و میخکوب شده باشی روی تخت بدلیل اینکه نی نی توی بغلت با گریه و بیقراری فراوان بخواب رفته و اصلا ارزش نداره واسه یه قورت آب, اونهمه زحمتت برا خوابوندنش هدر بره, اونوقت یه دختر شاه پریونی داشته باشی که با همه ی ذوق و خلاقیتش رفته باشه توی آشپزخونه و یه دسر ابتکاری شامل میوه های تازه و آبدار برات تدارک دیده باشه و با شوق و عشق بسمتت بیاره که مامان بخور ببین ایندفعه چی درست کردم!!

یقین دارم بهشت چیزی جز این شادمانی بی توصیف امروز من نیست.

پی نوشت ۱:این پست رو حدود حداقل دو هفته پیش, پیش نویس کردم الان فرصت تکمیل دست داد. 

پی نوشت ۲:کیفیت عکس تبلت اونم توی نور کم اتاق خیلی تماشایی نیست. فقط برای ثبت لحظه گذاشتمش

 


موضوع : | بازدید : 1209 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 3 آبان 1395 و ساعت 9:40 توسط مامان فريبا |

هفته ای که گذشت کلی اتفاق تازه برات افتاد که از نوشتنشون به تفصیل ناتوانم.

اولین کارت تلاش رو هدیه گرفتی. یادش بخیر کارتای صدآفرین, هزارآفرین م رو که هنوزم توی کمد خونه ی پدری بایگانیه.

برای اولین بار سر صف صبحگاهی مدرسه, برنامه اجرا کردی و با دوستت هلیا شعر شطرنج مهدکودکتون رو خوندین.

اولین کلمات رو یاد گرفتی و اینقدر باهاشون جمله ساختی و رنگارنگ توی دفتر نقاشیت نوشتی و نشونم دادی که کف کردم. کی برسه روزی که نوشتن توی این خونه ی خاطرات رو بدست بگیری ماهرو!

 


موضوع : | بازدید : 1963 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 25 مهر 1395 و ساعت 7:33 توسط مامان فريبا |

دفتر مشقت رو جاگذاشته ای و من تا ظهر آروم ندارم. آخه دم رفتن من پرسیدم کیفت رو چک کردی و بابا گفت نه یه نگاه بنداز, منم حواسم به کتاب و لوازم التحریرت بود و از دفتر مشقت غافل شدم. طفلک من, اون رو از دست اهورا بالای کتابخونه ت میذاری که از توی کیفت برنداره چون عاشق عکسای ماشا میشای دفترته. وقتی سوار سرویس شدی پریدم زیر پتو تا قضای بدخوابیهای دیشب رو که مزدا کوچولو برام رقم زده بود بجا بیارم. داشتم محتوای کیفت رو با خودم مرور میکردم که یادم افتاد ماشا میشایی ندیدم توش. از زیر پتو دویدم بیرون و رفتم سراغ کتابخونه ت که دیدم اونجاست. زنگ زدیم راننده ی سرویس ولی میدونستیم که برنمیگرده. بابا هم که هر چی اصرار کردم قبول نکرد دفترت رو بیاره؛ تا درسی بشه برات که مسؤولیت کارهات رو خودت بعهده بگیری و پیامد بی نظمی رو بفهمی. من ولی دلم مثل سیر و سرکه میجوشه. خواب که دیگه تعطیل. با اونهمه گیجی و درد خفیف سر مگه فکر و خیال دفتر جا مونده ت میذاره پلک روی هم بذارم. همه ش میگم تقصیر من شد و تو خیالت راحت که من کیفت رو چک کرده م. طفلک من که مجبوری این بار بخاطر اهورا و من حواس پرت, بار فراموشی رو به گردن بگیری. اینا همه در جهت رشد توست حتما, اینکه تنها فرزند خونه نباشی و یاد بگیری فرداها با وجود دیگرانی که سعی در قاپیدن کلاهت دارن چه جوری مواظبش باشی...

نمیدونم ولی هر چی که هست تا ظهر که برگردی نمیدونم چطور ثانیه هام سپری میشه, درست مثل وقتایی که باید میبردیمت برای واکسن.

آخ که چقدر خوشحال بودی خانوم معلم برای جایزه ت این پروانه رو کشیده رنگ کنی

 

پی نوشت:

خوشحالم که این خصوصیت "همیشه نگران" رو از من به ارث نبردی و در زمینه ی حفظ خونسردی درست مث بابا حامدی. بر خلاف انتظاری که داشتم خیلی خوشحال و خندون اومدی و گفتی راستی دفتر مشقم جا مونده بود. خانوم معلم توی کاغذ برام سرمشق داده, گفته این بار اشکالی نداره.

همین 

و شروع کردی از ماجراهای سرویستون و شیطنتهاتون با آب و تاب تعریف کردن.

 


موضوع : | بازدید : 1890 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 مهر 1395 و ساعت 8:53 توسط مامان فريبا |

توی سرویس مهدکودکتون یه کفشدوزکی یافته بودین و بعد از اینکه با بچه ها و آقای راننده کلی باهاش ماجرا داشتین آورده بودیش خونه ازش نگهداری کنی تا بزرگ بشه؛ نمیدونم چه توقعی داشتی که کفشدوزکت اندازه ی بچه گربه بشه مثلا.

در هر صورت گم شد و کلی غصه دارت کرد.

فرداش تو خونه دیدم یه موجودی روی بالش داره تندتند میره سریع گرفتمش انداختمش توی جعبه که تو رو سورپرایز کنم. 

ظهر که از مدرسه اومدی زدی به گریه که کفشدوزکت رو میخواهی, منم جعبه رو رو کردم با این امید که در نرفته باشه. نگاش کردی و باز حالت نزار شد, گفتم چی شد, گفتی مامان این که سوسکه! یعنی اینقدر دچار توهم فانتزی شده بودم بجای کفشدوزک گرفته بودمش!؟ البته کفشدوزکه خاکستری بود ولی این موجود متفاوت که سوسک هم نبود کلی ازش بزرگتر بود. باز زدی به گریه که میخواستم کفشدوزکم رو بزرگ کنم. با بابا گفتیم خب اینو بزرگ کن. بناچار پذیرفتی.

عصرش در حال چرت و همزمان شیردهی به مزدا میدیدم داری با عروسکات بازی میکنی. اومدی بهم سر زدی و گفتی مامان سوسکه رو کردم حیوون خونگی موشم!(منظورت یکی از عروسکات بود)

گفتم به به چه قشنگ!

بعدش باز اومدی گفتی سوسکمم گم شد! 

یه کم بعدترش داشتی تی وی میدیدی گفتی مامان داشتم فکر میکردم که کاش سوسکه و کفشدوزکه همدیگه رو پیدا کنن با هم دوست بشن! فکر کن کفشدوزکه میگه من صاحبم نیرواناست, سوسکه هم میگه, به چه جالب منم صاحبم نیرواناست...

چه دنیای قشنگی داری دخترکم!


موضوع : | بازدید : 1201 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 18 مهر 1395 و ساعت 7:22 توسط مامان فريبا |

روز جهانیت مبارک کودک نازنینم. همین که هنوز یادته بچه ای با اینکه مدرسه ای شدی, دلم آرومه, همینکه هنوزم با دیدن اسباب بازی جدید یه عالمه ذوق میکنی, قند توی دلم آب میشه.

دیروز صبح با دو تا داداشت رفتم که قضای پریروز رو برات کادو بگیرم. فروشگاه شهر فرهنگی که عاشقشم برم و اهورا هم لذت کتاب خریدن رو تجربه کنه. اما اهورا وقتی یکی دو تا کتاب رو ورانداز کرد یهو چشمش به یه جعبه افتاد که توش اسباب بازیه. با اون گویش شیرینش گفت" از اینا دوس د ا ر م" و منم واموندم از نه گفتن. برای اهورا کتاب گرفتم و اسباب بازی, برای تو کتاب. برای مزدا,... از قلم افتاد طفلک سه ماهه م؛ آخه ترسیدم زیاد توی فروشگاه بمونم به انتخاب و این دست اون دست کردن بدقلق بشه و گریه سر بده منم دست تنها نتونم از پس دوتاشون بربیام. ظهر که از مدرسه اومدی چشمت به خوک کوچولوی چرخدار افتاد و پرسیدی مال کیه, یهو دراومدم که کادوی روز جهانی کودکه برای تو و تازه کتابم گرفته م. بسیار تا بسیار ذوق زده شدی و کلی از خوک کوچولو خوشت اومد. این وسط هی اهورا میپرید وسط که "منه, منه" و من عذاب وجدان که کاش توی همون فروشگاه تصمیم گرفته بودم و به اهورا میگفتم خوک صورتی مال نیرواناست. آخه خداییش هیچ فکر نمیکردم دلت از اون اسباب بازیه بخواد. دیروز با اهورا کلی با اسباب بازیای جدیدتون بازی کردین و من شاد بودم. هی میگفتی مامان میشه ببرمش مدرسه, یا باز درمیومدی که مامان این بچه گونه نیست خیلی, و منم پاسخم کلا منفی بود. بعدازظهر سه تایی تون برای اولین بار به قصه خونی من گوش فرادادین و من کتابی که برات گرفته بودم با عنوان "روزی که مدادشمعی ها دست از کار کشیدند" رو بلند بلند براتون خوندم, حتی مزدا هم توجه میکرد و البته از یه جایی که حوصله ش سر رفت بابایی ادامه داد به خوندن کتاب. چقدر دوست داشتم این مراسم رو و حس کردم چقدر ماها رو به هم و شماها رو به کتاب و خوندنش نزدیکتر و دوست تر میکنه. چقدر قصه ی قشنگی بود ماجرای کتاب داستانت. خیلی خیلی آرزو میکنم کودک وجودت هماره سرزنده و شاداب بمونه و روشنایی و نور ببخشه. 


موضوع : | بازدید : 532 مرتبه
درباره وبلاگ
مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در يازدهمين روز از آذرماه هشتاد و هشت قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 8 نفر
بازديدهاي امروز : 2053 نفر
بازديدهاي ديروز : 3217 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 2053 نفر
كل بازديدها : 2682840 نفر
Powered By NiniWeblog.com

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.