نيرواناي عزيز ما
خاطرات زميني
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 ارديبهشت 1390 و ساعت 9:22 توسط مامان فريبا |

يه برنامه ي آموزشي زبان انگليسي داري به اسم Teletubbies كه 4 تا شخصيت عروسكيش تو دنيايي از رنگ و زيبايي يه سري مفاهيم رو به ني ني ها آموزش ميدن. از بين همه ي برنامه هاي آموزشي كه برات خريده بوديم به اين يكي توجه نشون دادي. يه مدت شده بود از خواب كه بيدار ميشدي ميگفتي "تيني" كه يعني همون برنامه رو برام بذارين. تو ايام عيد و بعد از اون اينقدر اين برنامه رو ديدي كه حفظش شدي و خودت حركات شخصيتاش رو تكرار ميكردي و اداشون رو درمياوردي. براي ما و مهموناي دوست داشتني عيدمون (مادر جون و بابا جان و خاله رويا و عمو حميد) ديدن تيني به همراه تو و دنبال كردن داستانشون از اهم واجبات برنامه ي تعطيلات بود. البته چند تا دي وي دي هست كه تو فقط اوليش رو دوست داشتي؛ تا اينكه اينقدر ديديش كه انگار جذابيتش رو از دست داد برات و اون وقت بود كه بابايي زكاوت به خرج داد و دي وي دي دوم رو گذاشت؛ در نهايت تعجب ديديم مشتاق ديدنش شدي و برات جالب شد همون كه اول خيلي دوستش نداشتي. خلاصه اوقات فراغتت با اين مجموعه ميگذره و بهترين وقته كه اگه كار ضروري داريم يه كوچولو تنهات بذاريم. حالا ديشب آخراي شب گير داده بودي به تيني كه بابايي گفت "تيني فردا". بعد تو حاضر جواب ميدوني چي پَروندي؟ : "حالا مَش!" كه يعني پس حالا بهم شير بدين بخوابم. من و بابايي غش كرديم از خنده. خيلي مموشي دختر!

پي نوشت : دلم ميخواست يه پست رو اختصاصاً بذارم برا معرفي تيني كه حالا با اين خاطره ي بامزه بهش اشاره كردم. اينم دو تا عكس كوچولو ازشون به يادگاري برات.

                                                                  


موضوع : | بازدید : 281 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 11 ارديبهشت 1390 و ساعت 15:50 توسط مامان فريبا |

ديش دان عروسك پارچه اي دست ساز كله فرفري ايه كه دايي حسين و خاله مهديه پارسال از يه راه دور برات سوغات آوردن. اين اسم رو سه چهارماه پيش وقتي بابايي كله ي عروسك رو با اون موهاي فرفريش به اينطرف اونطرف به حالت ضربه اي تكون مي داد و ديش دان ديش دان ميگفت خودت رو عروسكت گذاشتي. اخيراً هي بغلش ميكني و هي با خودت اينور اونور ميبريش. هي باهاش حرف ميزني يا بازي ميكني. به اين و اون نشونش ميدي و اسمش رو تكرار ميكني. حتي براش لالايي ميخوني. همون لالايي كه وقتي بابا ميخواد ظهرا بخوابوندت ميخونه "گنجشك لالا ...". ميدوني تو دست گرفتن و بازي كردن با ديش دان خيلي مَلَسه. حتي ما كه مثلاً آدم بزرگيم كِيف ميكنيم اونو تو دست بگيريم و بغل كنيم. يه احساس قشنگي تو اون چشاي پلاستيكيش هست كه نگاهش رو گرم و گيرا ميكنه. نميدونم طراح اين نيم وجبي چه هنر خارق العاده اي داشته و سازنده اش چه حس عميقي از خودش توي اين عروسك به يادگار گذاشته كه اينقدر خواستنيه. بيخود نيست كه تو اينقدر بهش ابراز عشق و علاقه ميكني. حق داري.

دست دايي حسين و خاله مهديه ‌طلا. اين عكس تقديم به اوناست.(البته يه كليپ خوشكل هم ازش داريم كه الان همرام نيست. بعداً با اين عكس ميذارمشون تو ادامه مطلب...)

دخترانگيت خيلي بروز كرده گلبانو. از بوس و ناز هرچي كه به نظرت برسه مثلاً گل توي حياط يا خود حياط، كفشدوزك توي كتاب و حَجوز (حاجي فيروز) توي عكس ... يا هر چي كه فكرش رو نميتوني بكني مثلاً ‌سوسك مرده ي گوشه ي آشپزخونه، تا اين عروسك بازي شاعرانه. همه نشونه هايي از رفتاريه كه بعنوان يه دختر كوچولو داري عيان ميكني. خوشحالم كه مادر بااحساسي خواهي شد. با تمام وجود آرزو ميكنم خدا لذت مادر بودن رو بهت ارزاني كنه.


موضوع : | بازدید : 330 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 ارديبهشت 1390 و ساعت 10:15 توسط مامان فريبا |

...

بوكوييت: بيسكويت

هُني: هندونه

مِیخواش ( تلفظ به لهجه ی برادران افغان ): میخوام 

غذاب: غذا

خوابید: خوابید - افتاد - هر چیزی که از حالت معمول خودش به حالت افقی دربیاد

کامی: کامیار

شوبال: فوتبال


موضوع : فرهنگ لغات و اصطلاحات نيروانايي | بازدید : 268 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 4 ارديبهشت 1390 و ساعت 8:01 توسط مامان فريبا |

اينقدر تو راه رفتن مهارت و جرأت پيدا كردي كه ديروز توي حموم توي وان كوچولوت دوام نياوردي و هي گفتي "پاني، پاني" كه يعني "پايين" و منم با هزار ترس و نگراني آوردمت بيرون. تو حموم برا خودت جولوني ميدادي كه بيا و ببين. منم ذره ذره گوشتاي تنم آب ميشد. عين خيالت نبود كه چه خطرايي تهديدت ميكنه. هي از اينور به اونور. منم هي التماس كه "ماماني بسه. تو رو خدا برو تو وان بشين. ليز ميخوري ميافتي" ننشستي و دو بار زمين خوردي؛ با اينكه اونهمه حواسم بهت بود. دفعه دوم خيلي دردناكتر بود. هي گريه كردي تا اينكه نصفه نيمه اومديم بيرون. البته تو رو كه فكر كنم خوب شستمت. ديروز كه بخير گذشت اما نميدونم از اين به بعد ديگه چه جوري بايد ببرمت حموم.

پروسه ي حموم بردن تو از همون اوائل پروسه اي بود كه خيلي وقت و انرژي از من و بابايي ميگرفت و در طي اين ماهها دچار دگرگونيهاي آشكاري شده. اولش من و بابايي تو اتاق حمومت ميكرديم. اون ميگرفتت توي وان آب و من ميشستمت. هنوز كه نميتونستي گردن بگيري. مكافاتي بود. هميشه هم وسطش گير ميدادي به شيرخوردن و بين شستن سر و بدنت فاصله مي افتاد. اولين حمومت رو من و بابايي به تنهايي انجام داديم، بعد از دو هفته از تولدت. خيلي خجالت آوره اما ميترسيديم بشوريمت. دور و بري هام از ما ترسوتر، يكي پيدا نميشد ريسك كنه و ما رو وادار كنه به شستنت تا اينكه دوتايي اين تصميم كبري رو گرفتيم و با هزار ترس و دلهره كه يواشكي تو دلامون بود و علني از مامان بزرگي به نمايش گذاشته شده بود شروع كرديم به شستنت. قيافه ي اون لحظه كه توي آب گذاشتيمت هيچوقت يادم نميره، پر از علامت سؤال بود و البته معلوم بود كه چقدر نگراني. من و بابايي هم خيلي ناشيگري از خودمون درآورديم و آخرش يهو آب ريختيم رو سرت. الهي بگردم چقدر گريه كردي و من چقدر وجدانم درد گرفت... از تولدت كه آذر بود تا نزديكياي عيد تو اتاق حمومت ميكرديم. بعد از اتمام استحمام موش كوچولو صحنه ي اتاق ديدني بود. يه چندتا عكس از اون صحنه ها براي آينده ت كنار گذاشتيم. كم كم از اتاق به حموم نقل مكان كرديم و وقتي هم  كه تونستي بشيني نگه داشتنت توي آب برا بابايي كار آسونتري شده بود. بخصوص كه ليزگير هم كف وانت گذاشته بوديم و بابايي فقط پشتت رو ميگرفت ولي پروسه ي شستنت هنوز يه كم سخت بود چون هوا سرد بود و ميبايست خيلي حواسمون باشه كه توي اين جابجايي از حمام به اتاق و خشك كردن و لباس پوشيدنت يخ نكني بچايي. وسط اتاق چادر ميزديم و همه ي وسايلت رو ميذاشتيم اون زير. خيلي صحنه هاي خنده داري بود. كم كم كه مهارتت تو نشستن زيادتر شد يه مدت بود كه با خيال راحت تنهايي ميذاشتمت توي وانت حسابي آب بازي ميكردي و منم با خيال راحت كارامو انجام ميدادم كه البته تنهات نميذاشتم. بعدش هم مياوردمت بيرون و ميپوشيدمت. ديگه خيال بابايي هم راحت شده بود و لازم نبود وقت اونم گرفته بشه. تو هم كه عاشق آب بازي يكي دو ساعتي اون تو كيف ميكردي. بماند كه هميشه موقع شستن سرت گريه و زاري راه مينداختي و اين اواخر من با هزار ترفند و تدبير از نشون دادن ني ني توي آينه ي دوش و آب ريختن روي سر شامپوخرسي و چه و چه سعي ميكردم كمتر اذيت بشي و خوب هم بود. خوشحال بودم كه اون دوران سخت سپري شده و حموم كردنت ديگه به يه تفريح تبديل شده تا يه كار طولاني مدت طاقت فرسا. هر دفعه هم اسباب بازياتو عوض ميكردم كه تنوع داشته باشه تفريحت.

حباب بازي تو حموم رو خيلي دوست داشتي ماهي كوچولو. يا اينكه هي ليفت رو كه شكل گاوه ببري زير آب بياري بيرون شالاپ شولوپ و يواشكي دور ازچشم من يهو ببري تو دهنت. كتاب حمومت رو ورق بزني. يا هي با دستات دو طرف وان رو بگيري و با جلو عقب بردن بدنت موج درست كني توي آب. آب بازي واقعاً برات لذتبخشه. اينقدر كه هميشه بهونه ش رو ميگيري و ما مجبوريم هميشه با احتياط از مقابل در حموم رد بشيم كه تو ناقلا بازم ميفهمي و ميگي " آب بازي نـــــــــــــه" كه يعني من فهميدم ولي درسم رو بلدم.

ديروز ولي دلت دنبال كشف جديدي از فضاي حموم بود. و ما حالا بايد يه راه جديدي پيدا كنيم كه باز هم از حمومت لذت ببري و هم ما خيالمون راحت باشه كه شازده كوچولو جاش امنه و بازم حموم يه تفريح ميمونه. كسي ميتونه كمكمون كنه، آره؟


موضوع : | بازدید : 316 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 3 ارديبهشت 1390 و ساعت 8:39 توسط مامان فريبا |

اسمت چيه؟

 

نانا

 

خيلي وقت پيشا حدود نه ده ماهگي ياد گرفته بودي اسمت رو بگي ولي حالا در جواب سؤالمون كه اسمت رو ميپرسيم اين جواب ناز رو ميدي. خدا حفظت كنه ناناي من!


موضوع : | بازدید : 291 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 3 ارديبهشت 1390 و ساعت 8:32 توسط مامان فريبا |

اولين باري بود كه برديمت پارك، اونم خيلي بي مقدمه. از بس كه زار زدي و وسط كار مهمي كه در حال انجامش بوديم هي گفتي "تاتا"، به توصيه ي يه دوست راهي پارك بازي كودكان شديم. الهي فدات بشم تا حالا اينهمه فرشته يه جا نديده بودي نه؟ حتماً ‌با خودت گفتي اِاااه نكنه برگشتم آسمون؟ چنان بهت زده بودي و يكي يكي بچه ها رو با دقت نگاه ميكردي كه نگو. عشقت كه پله نورديه، پس شروع كردي از پله هاي سرسره بالارفتن. چه ذوقي ميكردي نازنين! چقدر شادكردن دل كوچيك تو راحته و چقدر ما اين شاديا رو ازت دريغ ميكنيم. از وسايل بازي كه خسته شدي دوباره گفتي :"تاتا" و ما رو از اونجا دور كردي . رفتي رفتي گير دادي به توپ واليبالي كه سه تا دخترخانوم مشغول بازي باهاش بودن. بابايي هم كه مثل من فقط منتظره ببينه تو چي طلب ميكني؛ بدو دويد بره از لوازم ورزشي اون نزديكيا برات توپ بخره. تا اون بياد كلي با توپ اون خانوما بازي كردي. هي بغلش كردي بردي دادي به اين طرفي دوباره ازش گرفتي رفتي به تيم مقابل حواله ش كردي؛ تا باز خسته شدي و مراسم خداتظ خداتظ راه انداختي. بابايي كه با توپ آبي زرد* برگشت دوباره با ذوق توپ بازي كردي و بعد هم مثل يه بچه ي گل خودت پيشنهاد رفتن دادي. ديگه واينستادي اون وسط گريه كه ميخوام بمونم. خيلي خوش گذشت. راستش ما خيلي اهل بيرون رفتن و گشت و گذار نيستيم. يعني شرايط اينطور ايجاب كرده كه اكثراً براي كار بيرون از خونه ميريم نه تفريح. اونشب هي با خودم فكر كردم بايد بخاطر تو هم شده روال رو عوض كنيم. تو مرغ باغ ملكوت رو كه نميشه تو قفس نگه داشت، ميشه؟

* اولين رنگي كه تو دنيا شناختي و اسمش رو گفتي " آبي" بود. بعد از اون همه چي به نظر تو آبي بود. هرچيز رنگي ميديدي ميگفتي "آبي". حدود سه چهار ماهي هست كه به طيف رنگهايي كه به رسميت ميشناسي "زرد" هم اضافه شده. البته در كنار رنگ آبي يعني حالا هر چي ميبيني كه رنگيه و رنگش به چشمت مياد ميگي "آبي زرد". توپ واليبالي كه بابايي خريده اما واقعاً مصداق كنارهم قرارگرفتن دو رنگ آبي و زرده. مباركت باشه بانوي رنگهاي شاد زندگي!


موضوع : | بازدید : 273 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 30 فروردين 1390 و ساعت 11:26 توسط مامان فريبا |

خاله جون تيساگل، مرسي كه براي نيروانا لباس زنبوري تو سايتت گذاشتي بخرم. ديروز قبل از اينكه بريم مهموني پوشيدم اندازه شو امتحان كنم. ديگه نذاشت درش بيارم هي رفت جلوي آينه و هي گفت "خوشكل". منهم ديدم زياد عرق نميكنه درش نياوردم. آخه خيلي بامزه شده بود زنبوركم. خوشم اومده بود تنش بمونه. همونطوري رفتيم مهموني.

قبل از تولد يك سالگي نيروانا هي ميرفتم تو آرشيوي كه قبل از بدنيا اومدنش رو كامپيوترم از اطراف و اكناف جمع كرده بودم و لباساي خوشكلي كه تو اينترنت تن بچه ها برا تولداشون بود ميديدم و حسرت ميخوردم كه آيا تو ايران ما هم همچين چيزايي ميشه پيدا كرد يا نه. هي نيروانا رو تو اون لباسا تجسم ميكردم و ذوق ميكردم (البته از تجسم نيروانا نه از نبود لباس) تا اينكه سايت تيساگل رو پيدا كردم و خاله گلناز آرزوي منو محقق كرد. البته تولد يك سالگي نيروانا گذشت ولي زنده باشه دخترم برا تولداي ديگه ش و زنده باد خاله گلناز كه هي با اون سليقه ي نابش چيز ميز گلچين کنه و ما بخريم.

اين عكسا رو ديروز از زنبور كوچولوم گرفتم به افتخار خاله گلناز و به سلامتي همه ي اونايي كه براي شادي بچه هاي وطن تلاش ميكنن. دم همگي گرم.

برای دیدنشون روی ادامه مطلب کلیک بفرمایید.



ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 681 مرتبه
صفحه قبل 1 صفحه بعد
درباره وبلاگ
مسافر كوچولوي ما كه سياره اش رو به قصد ديدن زمين ترك كرده بود در يازدهمين روز از آذرماه هشتاد و هشت قدم به سياره ي ما گذاشت. اين وبلاگ تقديم به اونه كه خاطرات زمينيش رو هميشه بياد داشته باشه. دعا كنيم گل سرخش رو پيدا كنه.
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 53 نفر
بازديدهاي ديروز : 285 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 53 نفر
كل بازديدها : 352486 نفر
Powered By NiniWeblog.com

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.